احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٤٧٨
در آن شب، باران جالبی بارید، هم توانستند با آب آن وضو بسازند، خود را شتشو و صفا دهند و هم زمین زیر پای آنها سفت ومحکم شد و عجیب اینکه این رگبار در سمت دشمن به طوری شدید بارید که راه را، برای قریش دشوار ساخت.
خبر تازهای که به وسیله گزارشگران مخفی که از لشکر اسلام شبانه به کنار اردوگاه دشمن آمده بودند، دریافت شد و به سرعت در میان مسلمانان انعکاس یافت، این بود که آنها گزارش دادند که: لشکر قریش با آن همه امکانات، سخت بیمناکند، گویی خداوند لشکری از وحشت در سرزمین قلب آنها فرو ریخته است.
فردا صبح لشکر کوچک اسلام با روحیهای نیرومند، در برابر دشمن صف کشیدند. قبلاً پیامبر (ص) به آنها پیشنهاد صلح کرد تا عذر و بهانهای باقی نماند و نمایندهای میان آنان فرستاد که من دوست ندارم، شما نخستین گروهی باشيد که مورد حمله ما قرار میگیرید. بعضی از سران قریش مایل بودند صلح کنند، ولی باز ابوجهل مانع شد.
سرانجام آتش جنگ شعلهور گردید، حمزه عموی پیامبر و علیo که جوانترین افراد لشکر بودند و جمعی دیگر از جنگجویان سپاه اسلام، در جنگهای تن به تن که سنّت آن روز بود، ضربات شدیدی بر پیکر حریفان خود زدند و آنها را از پای درآوردند.
روحیّه دشمن باز ضعیفتر شد، ابوجهل فرمان حمله عمومی صادر کرد و قبلاً دستور داده بود، آن دسته از اصحاب پیامبر (ص) که از مدینهاند به قتل برسانند و مهاجرین مکّه را اسیر کنند و برای انجام یک سلسله تبلیغات به مکّه بیاورند.
لحظات حسّاسی بود، پیامبر (ص) به مسلمانان دستور داده بود، که زیاد به انبوه جمعیّت نگاه نکنند و تنها به حریفان خود بنگرند و دندانها را روی هم