احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٤٧٦
و ترجیح میدادند که کاروان را تعقیب نکنند، دلیل آنها هم این بود که ما به هنگام بیرون آمدن از مدینه به قصد مقابله با سپاه مکّه نبودیم و آمادگی رزمی برای درگیری با آنها نداریم، در حالی که آنها با پیشبینی قطعی و آمادگی کافی برای جنگ، به سوی ما میآیند.
این دو دلی و تردید در این گروه، هنگامی افزایش یافت که معلوم شد، نفرات دشمن تقریباً بیش از سه برابر نفرات مسلمانان و تجهیزات آنها چندین برابر تجهیزات مسلمانان است.
ولی با همۀ این حرفها، پیامبر (ص) نظر گروه اوّل را پسندید و دستور داد آماده حمله به سپاه دشمن شوند.
ازطرفی جمعی از مسلمانان به وحشت افتاده بودند،ولی پیامبر (ص) با این وعده الهی آنها را دلگرم ساخت و گفت: خداوند به من وعده داده، که بر یکی از دو گروه پیروز خواهید شد، یا بر کاروان قریش یا بر لشکرشان، و وعده خداوند تخلّفناپذیر است، به خدا قسم! گویا محلّ کشته شدن ابوجهل و عدّهای از سران قریش را با چشم خود میبینم.
سپس به مسلمانان دستور داد تا در کنار چاه بدر فرود آیند. در این گیر و دار ابوسفیان، توانست خود را با کاروانش از منطقه خطر رهایی بخشد و از طریق ساحل دریا (دریای احمر) از بیراهه به سوی مکّه با عجله بشتابد و به وسیله قاصدی به لشکر پيغام رساند که خدا کاروان شما را رهایی بخشید، من فکر میکنم مبارزه با محمّدm در این شرایط لزوم ندارد، چون دشمنانی دارد که حساب او را خواهند رسید و شما برگردید.
ولی رئیس لشکر (ابوجهل) به این پیشنهاد تن در نداد و به بت های بزرگ لات و عُزّی قسم یاد کرد، که ما نه تنها با آنها مبارزه میکنیم، بلکه تا داخل مدینه آنها را تعقیب خواهیم کرد و یا اسیرشان میکنیم و به مکّه میآوریم، تا صدای