احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٤٥١
سپس جبرئیل علیه السلام بر رسول خداm فرود آمد، و گزارش داد: موریانه تمام آن عهدنامهای که قریش نوشته و مُهر کرده بودند خورده است، به جز نام خدا، که بر جای خود باقی است. رسول گرامیm، ابوطالب علیه السلام را از این امر آگاه ساخت و هر دو نفر با گروهی از شعب، بیرون آمدند و در کنار کعبه نشستند.
در این موقع عدّهای از قریش دور ابوطالب را گرفتند و گفتند: آیا وقت آن نرسیده که خويشاوندی خود را با ما به یاد آوری و از حمایت برادرزادهات دست برداری؟!
ابوطالب علیه السلام رو به آنان کرد و گفت: عهدنامه را بیاورید، آنها عهدنامه را آوردند.
ابوطالب علیه السلام گفت: آیا این همان عهدنامهای است که همگی نوشتهاید؟
گفتند: آری. گفت: آیا کسی به آن دست زده است؟ گفتند: نَه.
گفت: برادرزادۀ من از طرف پروردگار خویش خبری دریافت کرده است، اگر سخن او راست باشد از کار خود دست برمیدارید؟ گفتند: آری.
گفت: اگر سخن او دروغ باشد من نیز او را تحویل میدهم، تا او را بکشید.
قریش به تصدیق ابوطالب علیه السلام برخاستند و گفتند: از در انصاف وارد شدهای!
گفت: برادرزاده من میگوید: موریانه عهدنامه را خورده است. آنگاه مُهرِ عهدنامه را شکستند، دیدند موریانه همه را جز نام خدا خورده است، این کار نه تنها مایه هدایت آنان نگشت، بلکه سبب شد که بر عناد خود بیافزایند و سرانجام بنیهاشم به شعب باز گردند.
پس از آن گروهی از قریش، خود را بر آنچه در این سه سال کردهاند، نکوهش کردند و برای نقض پیمان قریش تلاش کردند، تا بالأخره همه موافقت نموده و پیمان را نقض کردند و محاصره شکسته شد و بنیهاشم به خانههای خود