احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٤٤٨
حال قوم ما به دشمنی با ما برخاستند و به ما ظلم و ستم روا داشتند و عرصه را بر ما تنگ کردند، و از رو آوردن به دین و آیین ما جلوگیری کردند، ما به سرزمین شما روآوردیم.
آنگاه که جعفر بن ابیطالب علیه السلام آیاتی از ابتدای سوره مریم را برای وی تلاوت کرد، نجاشی به گریه افتاد و سپس گفت: این سخنان و آنچه عیسی علیه السلام آورده است، هر دو از یک جا فرود آمده است، بروید که به خدا قسم اینان را به شما تسلیم نمیکنم و ...[١]
فرستادگان قریش افسرده و سرشکسته از نزد نجاشی بازگشتند. وقتی که قریش دیدند نقشههای آنان بینتیجه ماند و روز به روز بر شمار مسلمانان افزوده میگشت و هر روز شنیده میشد که یکی از دشمنان سرسخت رسول خداm و مسلمانان، به دین مبین اسلام درآمده است، از نفوذ پیشرفت حیرت انگیز آیین یکتاپرستی، سخت آشفته و نگران بودند و در فکر چاره و راه حلّی بودند، لذا تصمیم گرفتند پیامبر (ص) را به قتل برسانند.
وقتی ابوطالب علیه السلام از تصمیم قریش آگاه شد گفت: به خدا قسم! تا روزی که مرا به خاک نسپردهاند، هرگز قریش بر تو دست نخواهند یافت و ...
اعلامیه قریش و محاصره اقتصادی
چون قریش دانستند نمیتوانند رسول خداm را بکشند و یقین کردند ابوطالب علیه السلام او را تسلیم نخواهد کرد، لذا سران قریش عهدنامهای، به خطّ منصور بن عِکرِمه و امضای هیئت عالی قریش نوشتند و در داخل کعبه آویزان کردند و سوگند یاد نمودند که ملّت قریش تا دم مرگ طبق مواد زیر رفتار کنند:
[١] . رک: تاریخ پیامبر اسلام ، ص ١١٩ به بعد ؛ سیره النبی ، ج ١ ، ص ٣٤٥ به بعد ؛ تاریخ کامل ، ج ٢ ، ص ٥٢ ؛ سیره ابن هشام ،ج ١ ، ص ٣٢١ به بعد.