احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٤٤٧
رسول خداm بار دیگر به آنان دستور هجرت به حبشه را صادر کرد. مهاجران حبشه این بار به سرپرستی جعفر بن ابیطالب علیه السلام رهسپار آن کشور شدند که هشتاد و سه مرد و هیجده زن بودند.
چون قریش از رفاه و آسودگی مهاجران در حبشه خبر یافتند، بر آن شدند که دو مرد نیرومند و قوی از قریش،[١] نزد نجاشی پادشاه حبشه بفرستند، تا مسلمانان را از آن کشور براند و به مکّه بازگرداند.
لذا آن دو با هدیّههایی برای نجاشی و وزرای او روانه حبشه شدند و هدایا را به آنها تقدیم کرده، سپس به نجاشی گفتند: برخی از جوانان نادان ما به شما پناه آوردهاند، آنها دست از دین و آیین قوم خود برداشته و به دین شما نیز نگرویدهاند و خود دینی را اختراع کردهاند که نه تو و نه ما به آن آشنایی نداریم، اینك اشراف قوم آنان و پدران و عموها و قبیلههای آنها ما را نزد شما فرستادهاند، تا آنها را به سوی آنان بازگردانی، زیرا آنها از وضع این افراد آگاهی بیشتر داشته و به عیبهای آنان واقفترند.
نجاشی اصحاب رسول خداm را فراخواند، هنگامی که نزد وی حضور یافتند به آنان گفت: این دین و آیینی که به واسطه آن از قوم خود جدا شدهاید چیست؟ و چرا به دین و آیین ما و یا سایر مردم نگرویدهاید؟
جعفر بن ابیطالب علیه السلام لب به سخن گشود و به او پاسخ داد: پادشاها! ما مردمی بودیم که در دوران جاهلیّت به سر میبردیم، بت میپرستیدیم و گوشت مردار میخوردیم و ... تا آن که خدا پیامبری برای ما فرستاد، که نَسَبِ او را میشناسیم و به راستگویی و امانتداری و عفّت و پاکدامنی او اعتقاد داریم، وی ما را به پرستش خدا دعوت میکند، تا خدا را یکتا دانسته و تنها او را پرستش کنیم و ... (تمام دستورات اسلام را برایش شمرد).
[١] . به نامهای «عبدالله بن أبی ربیعه و عَمْروبن عاص بن وائل».