احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٤٤٢
این مردم خورشید را در دست راست من و ماه را در دست چپم قرار دهند، تا از رسالت خویش دست بردارم، هرگز این کار را نخواهم کرد، تا اینکه خداوند دین و آیین خود را یاری و حمایت کند و یا در این راه، هرچه را دارم تقدیم کنم!».
آنگاه رسول خدا علیه السلام به گریه افتاد و از آنجا رفت، ابوطالب علیه السلام او را صدا زد و به او گفت: برادر زادۀ عزیزم، هرچه دوست داری بگو، به خدا سوگند! هرگز دست از یاری تو برنخواهم داشت.[١]
پیشنهادهای قریش به پیامبر (ص)
دعوت به اسلام مورد پذیرش عدّۀ بسیاری از مردم قرار گرفت. وقتی قریش این وضع را مشاهده کردند، با سران خود گردهم آمده و برای مقابله با خطری که آنها را تهدید میکرد به مشورت پرداختند. سرانجام نظر آنها بر این تعلّق گرفت که کارهایی را به محمّدm پیشنهاد کنند، شاید وی را از دعوت خویش منصرف سازند.
لذا به دنبال او فرستادند و از آنجا که رسول خداm علاقمند هدایت آنان بود با شتاب نزد آنان آمد و آنها به وی گفتند: ای محمّد! ما کسی را نزد تو فرستادیم، تا بیایی و با تو سخن بگویم، به خدا سوگند! ما مردی را از عرب سراغ نداریم، که کارهایی را چون تو نسبت به قوم خود انجام داده باشد، تو نیاکان ما را دشنام دادی و آیین ما را به ناسزا گرفتی ...
اگر با این گفتههایت در پی مال و دارایی هستی، ما آنقدر برایت مال جمعآوری میکنیم، که ثروتمندترین فرد ما به شمار آیی و اگر پُست و مقام میخواهی، تو را بر خود فرمانروا میگردانیم و اگر آنچه به تو الهام میشود از طریق جنّ است (جن زده شدهای) و او بر تو غلبه یافته و شاید همین گونه
[١] . رک: سیره النّبی ، ج ١ ، ص ٢٧٦ به بعد ؛ تاریخ الامم و الملوک ، ج ٢ ، ص ٦٧ ؛ سیره ابن هشام ،ج ١ ، ص ٢٦٥ به بعد.