احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٤٣٨
پیامبر (ص) در شرایط سختی قرار داشت برای اینکه مردم به طور ناگهانی با قضیههای شگفتآور مواجه نشوند، دعوت به پرستش خدا را به طور پنهانی انجام میداد، به طوری که سه سال این دعوت مخفیانه به طول انجامید و در این مدّت، گروهی به آیین او گرویدند و دعوت اسلام را پذیرا شدند.
به هر حال سه سال از آغاز بعثت گذشت، تا این که خداوند دستور داد: «وَاَنْذِر عَشِیرَتَکَ الْاَقرَبینَ؛ خویشاوندان نزدیک خود را از عذاب الهی بترسان».[١]
پس از این فرمان الهی، پیامبر (ص) به علیp[٢] دستور داد که مقداری غذا و شیر تهیّه کند. سپس چهل و پنج نفر از سران بنیهاشم را دعوت نموده و تصمیم گرفت، در ضمن پذیرائی از مهمانان، راز نهفته را آشکار کند.
ولی متأسفانه، پس از صرف غذا، پیش از آنکه او آغاز سخن کند،یکی از عموهای وی (ابولهب) با سخنان سبک و بیاساس خود،آمادگی مجلس را برای طرح موضوع رسالت از بین برد، پیامبر (ص) مصلحت دید که طرح موضوع را به فردا موکول سازد.
سپس فردا برنامه خود را تکرار کرده و با ترتیب یک ضیافت دیگر، پس از صرف غذا رو به سران فامیل نمود و سخن خود را با ستایش خدا و اعتراف به وحدانیّت وی آغاز کرد و فرمود: ای فرزندان عبدالمُطَّلب! من از جانب خدا به سوی شما، مژده دهنده و ترساننده، فرستاده شدهام. به من ایمان بیاورید و مرا یاری کنید، تا هدایت شوید.
هیچ کس مانند من برای خویشان خود چنین ارمغانی نیاورده، من خیر و سعادت دنیا و آخرت را برای شما آوردهام، آیا کسی هست که با من برادری کند و از دین من پشتیبانی نماید تا خلیفه و وصیّ من گردد و در بهشت نیز با من
[١] . سوره شعراء/ ٢١٤.
[٢] . علی علیه السلام در آن روز سیزده یا پانزده ساله بود.