احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٤٢٥
وی از به زبان آوردن فحش و ناسزا و سخنان ناروا و رذایل اخلاقی که به شخصیّت فرد لطمه وارد میسازد، پرهیز میکرد و آن قدر صفات پسندیده و نیک را خداوند در او جمع کرده بود که قومش وی را «امین» میخواندند.
همان راستگوئی، امانتداری و اخلاق پسندیده وی، خدیجهo (دختر خُوَیْلِد بن اَسَد بن عَبْد العُزّی قُصَّی که از بازرگانان قریش بود و مردان را برای بازرگانی و تجارت اجیر میکرد) را وادار کرد که کسی را دنبال محمّد امینm بفرستد و به او پیشنهاد کند: دو برابر آنچه به دیگران میدادم به تو میدهم که برای من همراه غلامانم تجارت کنی.
محمّدامینm پذیرفت و کاروان قریش آماده حرکت به سوی شام شد،[١] کالاهای بازرگانی خدیجه O نیز در آن میان بود. در این هنگام، خدیجهO شتری راهوار و مقداری کالای گرانبها در اختیار وکیل خود گذارد و ضمناً به دو غلام خود دستور داد که در تمام مراحل، کمال ادب را بجا آورند و هرچه او انجام داد ابداً اعتراض ننمایند و در هر حال مطیع او باشند.
بالأخره کاروان به مقصد رسید و همگی در این مسافرت سودی بردند، ولی محمّد امینm بیش از همه سود برد و چیزهائی نیز برای فروش، در بازار «تهامه» خرید.
کاروان قریش، پس از پیروزی کامل، راه مکّه را پیش گرفت. پس از پیمودن چند روز راه به مکّه رسید. «میسره» غلام خدیجهO آنچه را در این سفر از محمّد امینm دیده بود، که تمام آنها بر عظمت و معنویت وی گواهی میداد مو به مو برای خدیجهO تعریف کرد، از جمه اینکه در «بُصری»، محمّدامینm به منظور استراحت زیر سایه درختی نشست. در این هنگام، چشم راهبی که در
[١] . رسول خداm در شانزده ذی الحجّه سال بیست و پنجم واقعه فیل، در بیست و پنج سالگی از مکه بیرون رفت، (تاریخ پیامبر اسلام ،ص ٦٣).