احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٤١٥
شاه گفت: نامت چیست؟ نام من تملیخا است.
شاه گفت: این نامها مربوط به این عصر نیست، آیا تو در این شهر خانه داری؟ تملیخا گفت: آری. سوار مرکب شو، برویم تا خانه را به تو نشان دهم.
شاه و جمعی از مردم سوار شدند و همراه تملیخا به خانه او آمدند. تملیخا اشاره به خانۀ خود کرد و گفت: این خانه من است. او کوبۀ در را زد. پیرمردی فرتوت از آن خانه بیرون آمد و گفت: با من چکار دارید؟
شاه گفت: این مرد (تملیخا) ادّعا دارد که این خانه مال اوست. پیرمرد به او گفت: تو کیستی؟ او گفت: من تملیخا هستم.
آن پیرمرد بر روی پاهای تملیخا افتاد و بوسید و گفت: به خدای کعبه سوگند! این شخص جدّ من است، ای شاه! اینها شش نفر بودند از ظلم دقیانوس فرار کردند.
این هنگام شاه از اسبش پیاده شد و تملیخا را در آغوش خود گرفت، مردم دست و پای تملیخا را میبوسیدند. شاه به تملیخا گفت: همسفرانت کجایند؟ گفت آن ها در میان غار هستند ...
شاه و همراهان با تملیخا به طرف غار حرکت کردند، در نزدیک غار تملیخا گفت: من جلوتر نزد دوستانم میروم، و اخبار را به آنها گزارش میدهم. شما بعد بیایید، زیرا اگر بیخبر با این همه سروصدا حرکت کنیم و آنها این صداها را بشنوند، تصوّر میکنند مأموران دقیانوس برای دستگیری آنها آمدهاند و ترسناک میشوند.
شاه و مردم همانجا توقّف کردند، تملیخا زودتر به غار رفت دوستان با شوق و ذوق برخاستند و تملیخا را در آغوش گرفتند و گفتند: حمد و سپاس خدا را که تو را از گزند دقیانوس حفظ کرد و به سلامتی آمدی.