احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٤١١
آن روز نوبت تملیخا بود. او غذای خوبی برای دوستان فراهم کرده بود، ولی با این حال پریشان به نظر میرسید. همه دوستان (وزیران) آمدند و در کنار سفره نشستند، ولی دیدند تملیخا ناراحت به نظر میرسد و تمایل به غذا ندارد علّت از او پرسیدند.
تملیخا چنین گفت: مطلبی در دلم افتاده، که مرا از غذا و آب و خواب انداخته است.
آنها گفتند: آن مطلب چیست؟
تملیخا گفت: این آسمان بلند که بیستون برپاست، آن خورشید و ماه و ستارگان و این زمین و شگفتیهای آن، همه و همه بیانگر آن است که آفرینندهای توانا دارند. من در این فکر فرو رفتهام که چه کسی مرا از حالت جنین به صورت انسان درآورده است؟ چه کسی مرا به شیر مادر و پستان مادردرکودکی علاقمند کرد ؟ چه کسی مرا پروراند ؟ چه کسی ...؟ از همه این ها چنین نتیجه گرفتهام، که اینها سازنده و آفریدگاری دارند.
گفتار تملیخا که از دل بر میخواست، در اعماق روح و جان آنها نشست و آن چنان آنها را تحت تأثیر قرار داد، که برخاستند و پا و دست تملیخا را بوسیدند و گفتند: خداوند بوسیله تو ما را هدایت کرد. حق با تو است، اکنون بگو چه کنیم؟
تملیخا برخاست و مقداری از خرمای باغ خود را به سه هزار درهم فروخت و تصمیم گرفتند مخفیانه از شهر خارج شوند، تا از زیر یوغ بتپرستی و طاغوتپرستی نجات یابند.
آن ها بر اسب ها سوار شده و شبانه از شهر اُفسوس خارج شدند، هنگامی که بیش از یک فرسخ راه رفتند، تملیخا به آن ها گفت: برادران پادشاهی و وزارت