احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٣٩٨
را به زبان آوردی؟
گفت: من خودم عُزیر هستم. خداوند صد سال مرا از این دنیا برد و جزء مردگان نمود و اینک بار دیگر مرا زنده کرده است.
آن پیرزن که مادر عُزیر بود، با شنیدن این سخن، پریشان شد، سخن او را انکار کرد و گفت: صد سال است. عُزیر علیه السلام گم شده است. اگر تو عُزیر هستی (عُزیر علیه السلام مردی صالح و مستجاب الدّعوه بود) دعا کن تا من بینا گردم و ضعف پیری از من برود.
عُزیر علیه السلام دعا کرد، پیرزن بینا شده و سلامتی خود را بازیافت و با چشم تیزبین خود، پسرش را شناخت، دست و پای پسرش را بوسید، سپس او را نزد بنیاسرائیل برد و ماجرا را به فرزندان و نوه های عُزیر خبر داد، آنها به دیدار عُزیر علیه السلام شتافتند.
عُزیر علیه السلام با همان قیافهای که رفته بود، با همان قیافه بازگشت.
همه به دیدار او آمدند، با اینکه خودشان پیر و سالخورده شده بودند، یکی از پسران عُزیر علیه السلام گفت: پدرم نشانهای در شانهاش داشت و با این علامت شناخته میشود. بنیاسرائیل پیراهنش را کنار زدند همان نشانه را در شانهاش دیدند. در عین حال برای اینکه اطمینانشان بیشتر گردد، بزرگ بنیاسرائیل به عُزیر علیه السلام گفت: ما شنیدیم هنگامی که بخت النّصر بیتالمقدّس را ویران کرد، تورات را سوزانید، تنها چند نفر انگشت شمار، حافظ تورات بودند، یکی از آنها عُزیر علیه السلام بود، اگر تو همان عُزیر علیه السلام هستی، تورات را حفظ بخوان.
عُزیر علیه السلام تورات را بدون کم و کاست از حفظ خواند، آنگاه او را تصدیق کردند و به او تبریک گفتند و با او پیمان وفاداری به دین خدا بستند، ولی به سوی کفر،