احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٣٩٧
هنگامی که این منظرۀ وحشتزا را دید، به فکر معاد و زنده شدن مردگان افتاد و از روی تعجّب گفت: چگونه خداوند این مردگان را زنده میکند؟!
او در این فکر بود که ناگهان خداوند جان او را گرفت، او جزء مردگان درآمد و صد سال جزء مردگان بود، پس از صد سال خداوند او را زنده کرد. فرشتهای از طرف خدا از او پرسید: چقدر در این بیابان خوابیدهای، او که خیال میکرد، مقدار کمی در آنجا استراحت کرده، در جواب گفت: یک روز یا کمتر.
فرشته از جانب خدا به او گفت: بلکه صد سال در اینجا بودهای، اکنون به غذا و آشامیدنی خود بنگر، که چگونه به فرمان خدا در طول این مدّت هچگونه آسیبی ندیده است، ولی برای اینکه بدانی یکصد سال از مرگت گذشته، به الاغ سواری خود بنگر و ببین از هم متلاشی و پراکنده شده و مرگ، اعضاء آن را از هم جدا نموده است. نگاه کن و ببین چگونه اجزای پراکندۀ آن را جمعآوری کرده و زنده میکنیم.
عُزیر علیه السلام وقتی این منظره را دید گفت: «میدانم که خداوند بر هر چیزی توانا است». یعنی اکنون آرامش خاطر یافتم و مسأله معاد از نظر من شکل حسّی به خود گرفت و قلبم سرشار از یقین شد.
عُزیر علیه السلام سوار الاغ خود شد و به سوی خانهاش حرکت کرد در مسیر راه میدید، همه چیز عوض شده و تغییر کرده است، وقتی به زادگاه خود رسید، دید خانهها و آدمها تغییر نمودهاند به اطراف دقّت کرد، تا مسیر خانۀ خود را یافت، تا نزدیک منزل خود آمد، در آنجا پیرزنی لاغر اندام و کمر خمیده و نابینا دید.
از او پرسید: آیا منزل عُزیر همین است؟
پیرزن گفت: همین است. ولی به دنبال این سخن گریه کرد و گفت: دهها سال است که عُزیر مفقود شده و مردم او را فراموش کردهاند! چطور تو نام عُزیر علیه السلام