احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٣٨٤
(٤٥)
روايت چهل وپنجم
قصه زندگي قوم تُبَّع
سرگذشت تبّع و قومش
تنها در دو جا از قرآن مجید، واژه «تُبَّع» آمده است.[١]
سرزمین یمن که در جنوب جزیره عربستان قراردارد، از سرزمین های آباد و پربرکتی است که در گذشته مهد تمدّن درخشانی بوده است، پادشاهانی بر آنها حکومت میکردند که تُبّع (جمع آن تبایعه) نام داشتند،[٢] به خاطر اینکه مردم از آنها تبعیّت میکردند و یا از این نظر که یکی بعد از دیگری روی کار میآمدند.
نام یکی از آن پادشاهان «اسعد ابوکرب» بود، جمعی معتقدند که او مرد مؤمنی بود و مردم را به پیروی از دعوت انبیاء علیه السلام فرا میخواند، ولی قومش در گمراهی به سر میبردند و با او مخالفت میکردند.
وی پادشاه مقتدری بود و با لشکر مجهّز خود بسیاری از شهرها و بلاد را فتح کرده و تحت پرچم خود درآورده بود.
«اسعد ابوکرب»دریکی ازسفرهایکشورگشایی خود، نزدیک مدینه آمد، برای علمای یهود که ساکن آن سرزمین بودند پیام فرستاد، که من این شهر را ویران میکنم، تا هیچ یهودی در آن نماند و آیین عرب در اینجا حاکم شود.
«شامول»یهودیکه اعلم علماییهوددرآنجا بود،گفت:
ای پادشاه، این شهری است که هجرتگاه پیامبری از دودمان اسماعیل علیه السلام
[١] . سورههای دخان/ ٣٧ – ق/١٤.
[٢] . «تُبّع» یک لقب عمومی برای ملوک و شاهان یمن بود، مانند «کسری» برای سلاطین ایران و «خاقان» براي شاهان ترک و «فرعون» برای سلاطین مصر و «قیصر» برای سلاطین روم.