احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٣٨٠
امّا اگر میبینی که من از نظر مال و فرزند از تو کمترم، مطلب مهمّی نیست، شاید پروردگارم بهتر از باغ تو به من بدهد و مجازات حساب شدهای را از آسمان بر باغ تو بفرستد، آن چنان که آن را به زمین بیگیاه لغزندهای تبدیل کند! و آب آن در اعماق زمین فرو رود، آنگونه که هرگز نتوانی آن را بدست آوری.
سرانجام گفتگوی این دو نفر پایان گرفت بیآنکه مرد موحّد و با ایمان توانسته باشد، در اعماق جان آن ثروتمند مغرور و بیایمان نفوذ کند و با همین روحیّه و طرز فکر به خانه خود بازگشت، غافل از اینکه فرمان الهی دائر به نابودی باغها و زراعت های سرسبزش صادر شده است و مورد خشم و غضب خدا قرارگرفته.
تا این که در یک شب ظلمانی عذاب الهی نازل شد و به صورت صاعقهای مرگبار، و یا طوفانی کوبنده و وحشتناک و یا زلزلهای ویرانگر و هولانگیز به دو باغ و کشتزار ودرخت های او فرو ریخت و همه را سوزانده و نابود ساخت و آب نهر در زمین فرو رفت و آنچه از ساختمان ها در کنار آن باغ و کشت زار بودند، ویران شدند.
فُطرُس صبح که از خواب بیدار شد، مثل هر روز به طور معمول به سوی باغ و مزرعهاش روانه شد، ولی وقتی به آنجا رسید صحنهای عجیب دید، نمیدانست این صحنه را در خواب میبیند یا بیداری؟!
درختان همه به خاک فرو غلطیده بودند، زراعت ها زیررو شده بودند و همه چیزش نابود شده، گویی در آنجا هرگز باغ خرّم و زمینهای سرسبزی وجود نداشته. قلبش به طپش افتاد، آه و ناله و افسوس بلند شد، از شدّت ناراحتی پیوسته، دست های خود را به هم میزد چرا که میدید همۀ هزینههایی که برای باغ نموده، نابود شده و همۀ داربستهای باغ فرو ریخته است.
درست در همین هنگام بود که از گفتهها و اندیشههای پوچ و باطل خود پشیمان گشته و میگفت: ای کاش! کسی را شریک پروردگارم نمیدانستم.