احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٣٧٩
مزرعهای کامل و خودکفا، درختان به ثمر نشسته و زراعت ها خوشه بسته بود و هر دو باغ چیزی فروگذار نکرده بودند، به این ترتیب صاحب این دو باغ هرگونه میوه و درآمد در اختیار داشت، ولی از آنجا که دنیا به کام او میگشت و انسان کم ظرفیّت و فاقد شخصیّت بود، به جای شکر و سپاسگزاری خدا، با سرمستی و غفلت و غرور، فکر میکرد که نسبت به برادرش برتری دارد و تا ابد غرق در نعمت میباشد.
در گفتگویی با او چنین گفت: من از نظر ثروت از تو برترم و آبرو و شخصیّت و عزّتم بیشتر و نفراتم فزونتر است و ... فُطرُس به جایی رسید که دنیا را جاودان و مال و ثروت و حشمتش را ابدی میپنداشت، و روزی با حالی مغرورانه وارد باغش شد، نگاهی به درختان سرسبز و خوشههای پر دانه و به زمزمۀ نهری که میغرّید و پیش میرفت، انداخته و از روی غفلت و بیخبری میگفت: من باور نمیکنم هرگز فنا و نیستی دامن باغ مرا بگیرد و من هرگز باور نمیکنم قیامتی باشد.
سپس اضافه کرد: گیرم قیامتی هم باشد، من با این همه شخصیّت و مقام، اگر به سراغ پروردگارم بروم، مسلّماً جایگاهی بهتر از این خواهم یافت.
تملیخا که دوراندیش و عاقبتنگر بود و درست فکر میکرد، دلش برای غفلت برادرش میسوخت، تصمیم گرفت با اندرزهای پدرانه، برادر را از منجلاب فریب و بیخبری خارج سازد.
به وی گفت: آیا به خدایی که تو را از خاک و سپس از نطفه آفریده، و پس از آن تو را مرد کاملی قرار داد کافر شدهای؟
ولی من کسی هستم، که الله، پروردگار من است و هیچ کس را شریک پروردگارم قرار نمیدهم،چرا هنگامی که وارد باغت شدی، نگفتی این نعمتی است که خدا خواسته است؟! قوّت و نیرویی جز از ناحیه خدا نیست.