احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٣٧٨
روايت چهل و سوم
قصه زندگي ثروتمند مغرور
سرگذشت ثروتمند مغرور
خداوند متعال در قرآن مجید داستانی را ذکر کرده،[١] و در این داستان، ترسیم زندهای از موضع مستکبران در برابر مستضعفان و غرور ثروت مشاهده میکنیم و به سرانجام این غرور که پایانش شرک و کفر است آَشنا میشویم که چنین است:
در روزگاران قدیم در میان بنیاسرائیل، پادشاهی زندگی میکرد، او دارای دو پسر بود که بنا به قولی، نام یکی از آنها «تملیخا» و نام دیگری «فُطْرُس» بود،[٢] پدر از دنیا رفت و برای آنها ثروت بسیار به جا گذاشت.
تملیخا انسان با ایمان و مهربان و خداشناسي بود و همواره در فکر حساب و کتاب و قیامت و انجام کارهای نیک بود و به نیازمندان کمکهای زیادی میکرد. ولی به عکس فُطرُس انسانی دنیاپرست، سنگدل و بیاعتنا به امور دین و معاد و خدا بود. خدا و قیامت را قبول نداشت، فقط به زرق و برق دنیای خود فکر میکرد. فُطرُس از اموال اندوخته شدهاش دو باغ انگور بسیار بزرگ بوجود آورد، که در گرداگرد این دو باغ، نخل های بلند خرما سر به آسمان کشیده بود و در میان دو باغ، زمین زراعتی پر برکتی وجود داشت، باغ و مزرعهای که همه چیزش جور بود. هم انگور و خرما داشت و هم گندم و حبوبات دیگر، و نهری بزرگ و پر آب همواره برای سیراب کردن درختان این دو باغ و مزرعه و نخلها جریان داشت.
[١] . سوره کهف/ ٣٢-٤٤.
[٢] . و برخی گفتهاند: یکی بنام «یهودا» که شخص متدینی بود و دیگری بنام «قطروس» که شخص بیایمان و پلیدی بود (قصص قرآن ، ص ٢٠٣).