احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٣٧٦
این مرد خداشناس و با ایمان به فرزندان خود همیشه نصیحت و سفارش میکرد،به یاد بیچارگان و مستمندان باشند و به آنها توجّه کنند و از محصول باغ و کشتزار به آنها به قدر نیازشان بدهند.
تا اینکه سرانجام اجلِّ این مرد خدا، سر رسید و از دنیا رفت، باغ به دست فرزندان او افتاد، آنها نصیحتها وسفارشهای پدررا به بادفراموشیسپردندومیگفتند:ماخود بهمحصولاینباغ سزوارتریم، چرا که عیال و فرزندان ما بسیارند و ما نمیتوانیم مانند پدرمان عملکنیم! و به این ترتیب سوگندیاد کردندوتصمیم گرفتند تمام مستمندان راکه هرساله از آن بهره میگرفتند محروم سازند.
هنگامیکه فصل چیدن محصول فرا رسید با هم، پیمان بستند که صبح زود دور از انظار نیازمندان، میوههای باغ را بچینند.
نیازمندان طبق معمول زمان پدر آن ها، به باغ سر میزدند به امید اینکه حقّ آنها داده شود، ولی محروم برمیگشتند. خداوند برآن باغداران بخیل و دنیاپرست و مغرور غضبکرد و نیمههای شب، صاعقهای مرگبار را به سوی آن باغ فرستاد، آن صاعقه چنان درختان آن باغ را سوزانید که آن باغ سبز و خُرّم را همچون شب سیاه ظلمانی کرد و چیزی از آن باغ، جز مشتی خاکستر باقی نماند.
باغدارانِ از همه جا بیخبر، صبح زود همدیگر را صدا زدند و برای چیدن محصول به سوی باغ روانه شدند در مسیر راه آهسته به همدیگر میگفتند: مواظب باشید که امروز حتّی یک نفر به طرف باغ نیاید. وقتی که به باغ رسیدند مشتی زغال و خاکستر دیدند.
همه چیز را دگرگون شده یافتند، به قدری گیج شده بودند که باور نمیکردند و با خود گفتند: این باغ ما نیست، ما راه را گم کردهایم.