احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٣٧٤
سوی یمن باز میگرداندند به سرعت حرکت میکرد، ابرهه از این ماجرا ناراحت شد و در حیرت فرو رفت.
در این هنگام پرندگانی از سوی دریا فرا رسیدند، همانند پرستوها و هریک از آن ها، سه عدد سنگ ریزه با خود همراه داشت، یکی به منقار و دو تا در پنجهها، تقریباً به اندازه نخود، این سنگریزه ها را بر لشکریان ابرهه فرو ریختند و به هر کدام از آن ها اصابت می کرد هلاک میشد.
و بعضی گفتهاند سنگ ریزهها به هر جای بدن آنها میافتاد، سوراخ میکرد و از طرف مقابل خارج میشد.
در این هنگام، وحشت عجیبی بر تمام لشکر ابرهه سایه افکند، آنها که زنده مانده بودند پا به فرار گذاشتند و راه یمن را، سئوال میکردند که بازگردند، ولی پیوسته در وسط جادّه مانند برگ خزان به زمین میریختند. خود ابرهه نیز مورد اصابت سنگی واقع شد و مجروح گشت و او را به «صنعا»،[١] بازگرداندند و در آنجا به درک واصل شد.[٢]
پس از بعثت پیامبر (ص)، خداوند این ماجرا را به صورت فشرده با نزول سورۀ فیل در مکّه، برای آنها بیان کرد.
(٤٢)
[١] . پایتخت یمن.
[٢] . رک: بلوغ الارب ،ج ١ ،ص ٢٥٠ به بعد؛ بحارالانوار ، ج ١٥ ، ص ١٣٠ به بعد؛ سیره ابن هشام ، ج ١ ، ص ٣٨ به بعد ؛ تفسیر مجمع البیان ،ج ١٠ ،ص ٥٤٢ ؛ تفسیر نمونه ،ج ٢٧ ،ص ٣٣٠ ؛ تاریخ پیامبر اسلام ،ص ٤٣ به بعد.