احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٣٦٩
درگیر و دار سوزاندن مسیحیان با ایمان، یک نفر از مسیحیان نجران به نام «دَوس» از منطقه فرار کرد و به سوی روم رفت و ماجرا را به قیصر روم که مسیحی بود گزارش داد.
قیصرضمن اظهار تأسّف، گفت:
سرزمین من به یمن دور است، امّا نامهای برای پادشاه حبشه که او هم مسیحی است و نزدیک یمن است مینویسم و از او میخواهم به شما در سرکوبی دشمن کمک کند. سپس نامهای نوشت و از پادشاه حبشه، انتقام خون مسیحیان نجران را خواستار شد.
مرد نجرانی نامه را به حبشه رساند و او را به «نجاشی» پادشاه حبشه داد.
نجاشی پس از خواندن نامه، سخت ناراحت شد و از خاموشی چراغ مسیحیّت در نجران، افسوس خورد و تصمیم گرفت از ذُونُواس انتقام بگیرد.
لشکر انبوه و مجهزی را که از هفتاد هزار نفر تشکیل میشد، به فرماندهی«اریاط و اَبرهه» به جنگ ذُونُواس به سوی یمن فرستاد. لشکر حبشه وارد یمن شدند و به جنگ با سپاه ذُونُواس پرداختند و در این پیکار سخت، سپاه ذُونُواس را شکست دادند و گروه زیادی از آنان را کشته و طولی نکشید که مملکت یمن به دست نجاشی افتاد و به صورت ایالتی از ایالات حبشه درآمد و نجاشی «اریاط» را، حاکم یمن کرد.[١]
(٤١)
[١] . اقتباس از سوره بروج/ ٤-٨ ؛ قصص قرآن ، ص ٢٧٩ ؛ تفسیر قمی ،ج ٢ ، ص ٤١٤ ؛ سیره ابن هشام ، ج ١، ص ٣٥ به بعد؛ تفسیر نمونه ، ج ٢٧ ،ص ٣٣٧ ؛ تفسیر نورالثقلین ، ج ٥ ، ص ٥٤٤ ؛ حیوه القلوب ،ج ١ ، ص ٤٧٤.