احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٣٦٨
میکرد، وی یهودی بود و افراد قبیله حِمیر و سایر مردم یمن از او پیروی میکردند، به او خبر دادند که در سرزمین «نجران»،[١] هنوز گروهی مسیحیاند.
«ذُونُواس» پس از بررسی علل نفوذ مسیحیّت به نجران، در حالی که آتش خشم از درونش شعله میکشید، تصمیم گرفت، مردان نجران را که به مسیحیّت گرویدهاند، با سختترین شکنجهها سرکوب و نابود کند، تا به آیین یهود برگردند.
به دنبال اینتصمیم،با لشکری مجهّز وانبوه به طرف نجران حرکت نمود و شهر را محاصره کرد و خیلی سریع برآن مسلّط شد و ساکنان آنجا را جمع نمود و به آنها گفت:
به ما چنین خبری رسیده است که آیین مسیحیّت را پذیرفتهاید. تا تیغ درمیان شما نینداختهام، به آيين یهود بازگردید.
آیین یهود را بر آنها عرضه داشت، ولی آنها ابا کردند و گفتند: آیین نصرانیّت در اعماق دل وجان ما نفوذ کرده، به طوری که محال است از آن دست برداریم.
«ذُونُواس»وقتی سرسختی واستقامتآن ها را دید دستور داد: خندق ها و گودال های بزرگی را حفر کنند و درون آن را پر از هیزم نموده و آتشهای شعلهور بوجود آورند.
دستور «ذُونُواس» اجرا شد. چنین گودالی را با آن مشخّصات مهیّا ساختند و مسیحیان را در آتش افکندند، بطوری که سرزمین نجران از همۀ مسیحیان تهی شد و جز یهود کسی در آنجا باقی نماند.
[١] . در شمال یمن، منطقه وسیعی بنام نجران وجود داشت، که دارای هفتاد روستا بودند، با اینکه جزء کشور یمن بود، ولی تبلیغات مسیحیان به آنجا راه یافت و مردم به آیین مسیحیّت گرویده بودند.