احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٣٦٠
درخت به زبان آمد و گفت:
«ای پیامبر خدا نزد من بیا».
زکریّا علیه السلام نزد آن درخت رفت، درخت شکافته شد، واو به داخل تنۀ درخت رفت، سپس شکاف درخت بهم آمد وآن حضرت از نظر آنها پنهان شد.
شیطان به آنجا رسید و گوشهای از عبای زکریّا علیه السلام را گرفت و در بیرون درخت نگه داشت، سپس دید گروهی در جستجوی کسی هستند از آنها پرسید: در جستجوی چه کسی هستید؟
گفتند: زکریّا علیه السلام .
شیطان گفت:
او کنار این درخت آمد و جادو کرد بر اثر سحر و جادوی او، تنۀ این درخت شکافته شد، و به درون این درخت رفت، نشانهاش همین قسمت عبای اوست که در بیرون درخت مانده است.
سپس شیطان به آنها امر کرد ایشان را که ارّه آوردند و آن موضع را با ارّه بریدند و آن حضرت را در میان درخت بدو نیم کردند و او را به آن حال گذاشتند و برگشتند.
به این ترتیب حضرت زکریّا علیه السلام مظلومانه به شهادت رسید.
پس از شهادت وی، خداوند ملائکه را فرستاد آن حضرت را غسل دادند و کفن کردند و سه روز بر او نماز خواندند، سپس او را به خاک سپردند.[١]
[١] . حیوه القلوب ، ج ١ ، ص ٣٨٢-٣٨٦ ؛ بحارالانوار ، ج ١٤ ، ص ١٧٩ ؛ علل الشرایع ، ص ٨٠.