احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٣٥٨
طولی نکشید بر زکریّا علیه السلام که در محراب عبادت مشعول مناجات بود، جبرئیل علیه السلام نازل شد و بشارت تولّد یحیی علیه السلام را به اطلاع او رسانید و سیمای درونی و امتیازات فرزندش را که رسالت و نبوّت از جمله آنها بود بیان داشت.[١]
زكريا از شنيدن اين خبرمسرّت آميز غرق شادي گرديد و آن چنان دگرگون شد كه در اثر اين نداي غيبي، مبهوت و مدهوش افتاد.[٢] لحظه ای گذشت، به خود آمد و اظهار داشت: «ای خدا چگونه من بچّهدار میگردم، در حالی که پیر و فرتوت گشتهام و همسرم نازاست؟خطاب رسید: خداوند هرکاری را بخواهد میسور است».[٣]وی که میخواست قلبش سرشار از یقین گردد عرض کرد: «پروردگارا! نشانهای برای من قرار ده!»
خداوند فرمود: نشانۀ تو آن است که سه روز جز به اشاره و رمز با مردم سخن نخواهی گفت (و زبانت بدون علّت ظاهری از کار میافتد)، پروردگارت را به شکرانه این نعمت بسیار یاد کن، و به هنگام صبح و شام او را تسبیح بگو.[٤]
زکریّا علیه السلام از محراب عبادتش به سوی مردم بیرون آمد و با اشاره به آنها گفت: صبح وشام به شکرانۀ این نعمت خدا را تسبیح گویید.[٥]
آری این علامت آشکار شد، زکریّا علیه السلام دید بدون علّت زبانش بسته شد، ولی هنگام ذکر خدا زبانش گشوده میشد، او از همین راه دریافت و یقین کرد
[١] . سورههای آل عمران/ ٣٩ ؛ انبیاء/ ٩٠ ؛ مریم/ ٧.
[٢] . قصص قرآن ، ص ٢٢٧ .
[٣] . سورههای آل عمران/ ٤٠ ؛ مریم/ ٨، ٩.
[٤] . سورههای آل عمران/ ٤١ ؛ مریم/ ١٠.
[٥] . سوره مریم/ ١١.