احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٣٤٩
میگفت: نفرین کن بر ایشان.
آن حضرت، سخن «ملیخا» را قبول کرد و آنها را نفرین نمود.
حق تعالی وحی فرستاد بسوی اوکه عذاب خواهم فرستاد بر ایشان، در فلان سال و فلان ماه و فلان روز، چون وقت آن وعده نزدیک شد، یونس علیه السلام با «ملیخا» از شهر خارج شدند، ولی «روبیل» در میان مردم شهرش ماند، چون روز نزول عذاب شد، به مردم گفت: فزع و استغاثه کنید به سوی خدا، شاید که بر شما رحم فرموده و عذاب را از شما برگرداند.
گفتند: چگونه فزع کنیم، گفت: بیرون روید بسوی بیابان و فرزندان را از زنان جدا کنید و میان شترها و گاوها و گوسفندان و فرزندان آنها جدایی بیندازید و گریه کنید و دعا کنید، همه از شهر بیرون رفتند و چنین کردند، خداوند نزول عذاب قطعی را از آنان مرتفع ساخت.
کمی بعد از ساعت موعود، یونس علیه السلام به میان شهر بازگشت که نحوه هلاکت مردم را بنگرد، امّا با کمال تعجّب مشاهده کرد کشاورزان در مزارع خویش مشغول کار هستند و اوضاع و احوال شهر بسیار عادی به نظر میرسد.
یونس علیه السلام از آنها پرسید که چگونه شد احوال قوم یونس علیه السلام ؟ (ایشان نشناختند او را) یکی از افراد قوم که یونس علیه السلام را شناخته بود به او گفت: یونس علیه السلام قومش را نفرین کرد دعای او مستجاب شد، عذاب بر آنها نازل شد، پس ایشان جمع شدند و گریستند و دعا کردند و خدا رحم کرد ایشان را، و عذاب را از ایشان برگردانید و بر کوهها متفرّق کرد، اکنون ایشان بدنبال یونس علیه السلام هستند، که او را پیدا کنند، تا به او ایمان آورند.
قرار گرفتن یونس علیه السلام در شکم ماهی
یونس علیه السلام با شنیدن این سخن خشمگین شد و بدون اذن پروردگارش شهر را ترک کرد و رفت تا به کنار دریایی رسید، کشتیای را دید که پر از مسافر و بار