احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٣٤١
این قضیّه در بینشان سروصدا ایجاد کرد و هرکس چیزی میگفت عدّهای میگفتند: اینکار همین مردی است که ادّعای پیامبری میکند، که با سحر و جادوی خود، موجب خشک شدن درختان شده و بعضی دیگر میگفتند: خدایان ما به این صورت درآمدهاند تا خشم خود را نسبت به این شخص مدّعی پیامبری، آشکار سازند، تا ما نیز از خدایان خود دفاع کنیم و جلوی او را بگیریم.
از این رو فریادشان بر علیه آن پیامبر بلند شد و تصمیم به كشتن او گرفتند. آنها چاهی کندند و قسمت، تَهِ چاه را تنگ تر نمودند و آن پیامبر خدا را دستگیر کرده و در میان چاه انداختند و سر آن چاه را به سنگ بزرگی پوشاندند.
آن پیامبر پیوسته در میان چاه، ناله و راز و نیاز میکرد و آنها کنار چاه میآمدند و صدای ناله و راز و نیاز او را با خدا میشنیدند و می گفتند:
امیدواریم که خدایان ما و درختهای صنوبر از ما راضی گردند و سبز شوند و شادابی و خشنودی خود را به ما نشان دهند.
سرانجام آن پیامبر خدا در میان چاه با آن وضع دلخراش به شهادت رسید.
در این هنگام خداوند به جبرئیل علیه السلام وحی فرستاد:
«این بندگانم را بنگر! که حکم و بردباری من آنها را مغرور کرده، و گمان میبرند با کشتن فرستاده من و عبادت بت ها، از خشم و عذاب من در امان خواهند ماند، به عزّتم سوگند، از آنها انتقامی سخت خواهم ستاند، تا باعث عبرت جهانیان گردد».
روز عید آنها فرا رسید، همه آنها در کنار درخت صنوبر اجتماع کرده و جشن گرفته بودند، ناگهان طوفانی شدید به رنگ سرخ، وزیدن گرفت، مردم ازترس به یکدیگر پناه میبردند،در همین لحظه زمین تکانی خورد و زیر پای آن ها