احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٣٤٠
وقتی که دود غلیظ آتش، مانع دیدن آسمان میشد، در برابر درخت به خاک میافتادند و آن را میپرستیدند، سپس گریه و زاری مینمودند و دست به دامن درخت میشدند.
شیطان نیز در این موقع به کمک آن نابخردان میآمد و در ساقه و برگ درخت، حرکت ایجاد میکرد، در این لحظه صدای کودکی به گوش حاضرین میرسید که میگفت: «بندگانم من از شما راضی هستم.»
در این هنگام مردم از خوشحالی به شراب خوری و عیش و نوش و ساز و آواز میپرداختند و در پایان به خانههای خود باز میگشتند.
این قوم علاوه بر این عقاید خرافی، در رفتار و کردار نیز فاسد و منحرف بودند، به طوری که همجنسگرایی و همجنسبازی در بین زنان و مردانشان رواج داشت.[١]
هنگامی که سرکشی اصحاب رَسّ از حدگذشت،خداوند پیامبری از نوادگان یهودا بن یعقوب» که نام او «حنظله علیه السلام »[٢] بود، برای هدایت آنها مبعوث گردانید، این پیامبر سال ها در میانشان ماند، امّا راهنمایی های او اثر نبخشید.
سرانجام فرستاده خدا که از آن مردم مأیوس گشته بود، از خداوند خواست تا قدرت خویش را به نمایش بگذارد و درختان صنوبر را که به عنوان سمبل بتپرستی، مورد احترام قرار گرفته بود بخشکاند.
صبح روز بعد، وقتی که آنها از خانه بیرون آمدند، در همه آن دوازده شهر دیدند که درخت معبود، خشک شده است.
[١] . تفسیر نورالثقلین ، ج ٤ ، ص ١٩ ؛ تفسیر قمی ، ج ٢ ، ص ٣٢٣.
[٢] . حنظله بن صفوان . العرائس ، ص ٨٦.