احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٣٣٩
آنگاه پدرم فرمودند: هیچکس به مانند من بر تفسیر قرآن اشراف ندارد و بدان این داستان را هرکس نقل نماید، به روایت و سند من خواهد بود، شما بزودی بر فقدان من پشیمان خواهید شد، چرا که در سینهام دریایی از دانش و معرفت آرمیده است، امّا ای برادر تمیمی اینک گوش سپار به داستان آنها :
[ اصحاب رَسّ درختی بنام «شاه درخت» را میپرستیدند. آن درخت را یافث، پسر نوح علیه السلام بعد از طوفان، در کنار چشمهای، بنام «دوشاب» کاشته بود. این قوم در مشرق زمین زندگی میکردند و دارای دوازده شهر، در امتداد رودخانهای بودند که به آن رودخانه «رَسّ» میگفتند.
نامهای شهرهای دوازدهگانه آنها عبارت بود از:
«آبان، آذر، دی، بهمن، اسفندار، فروردین، اردیبهشت، خرداد، مرداد، تیر، مهر و شهریور».
بزرگترین شهرشان اسفندار نام داشت که پادشاهی به نام «ترکوذ بن غابور»، از نودگان نمرود بر آن حکم میراند و درخت اصلی صنوبر و چشمه مذکور در این شهر قرار داشت.
از بذر همین درخت در هریک از شهرهای دیگر، کاشته بودند و رشد کرده و بزرگ شده بود، آن قوم جاهل، آن درختهای صنوبر را خدایان خود می دانستند، نوشیدن آب چشمه و رودخانه را بر خود و حیوانات حرام کرده بودند. هرکس از آن آب مینوشید به قتل میرساندند و میگفتند «چشمه صنوبر مایه حیات خدایان ماست و احدی حق ندارد از آب آن بنوشد!!»
آنها در هر ماه از سال، یک روز را به عنوان عید میدانستند در آن روز به نوبت، کنار یکی از آن درختان دوازدهگانه میآمدند و گاو و گوسفند پای آن قربانی مینمودند و جشن بزرگی میگرفتند و آتش روشن میکردند.