احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٣٣١
را در فشار سختی قرار داد، بلا زده شدند و دچار مرگ های پی در پی گشتند و فهمیدند که همۀ آن بلاها بر اثر نفرین الیاس علیه السلام است. با کمال شرمندگی و حالت فلاکتبار، خود را نزد الیاس علیه السلام رساندند و گفتند: همه ما مطیع تو هستیم به داد ما برس.
الیاس علیه السلام همراه آن ها به شهر «بعلبک» وارد شد، شاگردش اَلْیَسَع علیه السلام نیز همراهش بود. به همراه هم نزد شاه رفتند و گفتگوي زیر بین شاه و الیاس علیه السلام رخ داد:
شاه گفت: تو بنیاسرائیل را با قحطی نابود کردی.
الیاس علیه السلام : بلکه آن کسی آن ها را نابود کرد که آن ها را گمراه نمود.
شاه: از خدا بخواه که آب به آن ها برساند.
وقتی نیمههای شب فرا رسید، الیاس علیه السلام به دعا و راز و نیاز پرداخت، سپس به اَلیَسَع علیه السلام فرمود: به اطراف آسمان بنگر، چه می بینی، او به آسمان نگریست و گفت: ابری را مینگرم.
الیاس علیه السلام گفت: مژده باد به شما به باران و آب، خود را حفظ کنید که غرق نشوید، خداوند باران پیدرپی برای آن ها فرستاد. زمین سبز و خرّم شد. الیاس علیه السلام در میان قوم آمد و مدّتی آن ها در اطراف او بودند و در راه خداپرستی استوار ماندند.ولی پس از مدّتی بر اثر غرور و سرمستی نعمت، باردیگر غافل شدند، و حقّ الیاس علیه السلام را انکار نموده و از دستور او سرکشی کردند. سرانجام خداوند دشمنان را بر آن ها مسلّط کرد، دشمنان به میانشان راه یافتند و آن ها را سرکوب نموده، شاه و همسرش را کشتند و پیکر آن ها را به همان باغی که همسر شاه آن را غصب کرده بود و صاحب صالحش را کشته بود افکندند.
الیاس علیه السلام پس از نابودی طاغوتیان، وصیّت های خود را بر وصیّ خود