احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٣٣٠
در همین هنگام خداوند به الیاس علیه السلام وحیکرد: همۀ این ها نیرنگی از سوی شاه است که تو را دستگیر کرده و اعدام کند، من با شدید نمودن بیماری پسر شاه و سپس مرگ او، کاری میکنم که شاه و اطرافیانش از منشی مؤمن غافل گردند. به مؤمن بگو: باز گردد و نترسد.
مُنشی با ایمان، با همراهان بازگشت، دید بیماری پسر شاه شدید شده و همه سرگرم او هستند، تا اینکه پسر شاه مُرد. شاه و اطرافیانش بر اثر اشتغال به مصیبت آن پسر، مدّتی همه چیز را فراموش کردند. پس از گذشت مدّتی طولانی، شاه از مُنشی با ایمان پرسید: مأموریت خود را به کجا رساندی؟
منشی مؤمن گفت: من از مکان الیاس علیه السلام آگاهی ندارم. سپس الیاس علیه السلام مخفیانه ازکوه پایینآمدو بهخانه مادر حضرت یونس علیه السلام رفت و شش ماه در آنجا مخفی شد ... سپس به کوه بازگشت و خداوند پس از هفت سال زندگی مخفیانه او، به او وحی کرد: هرچه میخواهی از من تقاضا کن.
الیاس علیه السلام عرض کرد: مرگم را برسان و مرا به پدرانم ملحق کن، که من برای تو، بنیاسرائیل را خسته کردم و به خشم آوردم و آنها مرا خسته کردند و به خشم آوردند.
خداوند فرمود: اکنون وقت آن نرسیده که زمین و اهلش را از وجود تو خالی کنم، بلکه قوام و استواری زمین و اهلش به وجود تو است، تقاضا کن تا برآورم.
الیاس علیه السلام عرض کردند: انتقام مرا از آن کسانی که مرا آزردند و عرصه را بر من تنگ کردند بگیر. باران رحمتت را از آنها قطع کن به طوری که قطرهای آب باران نیاید، مگر به شفاعت من.
خداوند سه سال قحطی را بر بنیاسرائیل مسلّط کرد، گرسنگی و قحطی، آنها