احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٣٢٩
سرانجام پنجاه نفر از سرکشان و قهرمانان طرفدار شاه،آماده شدند تا به سوی کوه بروند و الیاس علیه السلام را دستگیر کرده، نزد شاه بیاورند. شاه به آنها سفارشکرد: که الیاس علیه السلام را با تطمیع و نیرنگ، غافلگیر کنید و نزد من بیاورید.
آنها به سوی کوه رفتند درآنجا برای پیدا کردن الیاس علیه السلام متفرّق شده و به جستجو پرداختند. در حالی که فریاد میزدند: ای پیامبر خدا نزد ما بیا، ما به تو ایمان آوردهایم. وقتی که الیاس علیه السلام صدای آنها را شنید، در میان غار بود، به ایمان آنها طمع کرد و به خدا متوّجه شد و عرض کرد: خدایا اگر اینها راست میگویند به من اجازه بده به سوی آنها بروم و اگر دروغ میگویند مرا از گزند آنها حفظ کن، و با آتش سوزان آنها را مورد هدف قرار بده.
هنوز دعای الیاس علیه السلام تمام نشده بود که از جانب بالا به سوی آنها آتش فرو ریخت و آنها را سوزانید.
شاه از این حادثه آگاه شد و بسیار ناراحت و خشمگین گردید، در این هنگام شاه، مُنْشِیِ همسرش را که مردی حکیم و مؤمن بود، همراه جماعتی به سوی آن کوهی که الیاس علیه السلام در آنجا بود فرستاد و به او گفت، به الیاس علیه السلام بگو: اکنون وقت توبه فرا رسیده، نزد ما بیا که نزد شاه برویم، تا او به ما بپیوندد و ما را به آنچه مورد خشنودی خداست فرمان دهد و به قومش دستور دهد که از بتپرستی دست بردارند و به سوی خدای یکتا جذب گردند.
مُنشی مؤمن به اجبار، همراه جماعتی این مأموریت را انجام دادند و بالای کوه رفته و سخن خود را به گوش الیاس علیه السلام رساندند، الیاس علیه السلام صدای آن منشی صالح و مؤمن را شناخت و از طرف خدا به الیاس علیه السلام وحی شد که نزد برادر صالحت برو و به او خوش آمد بگو و از او احوالپرسی کن.
الیاس علیه السلام نزد آن مُنشی مؤمن رفت. مؤمن گفت: این طاغوت (شاه) و اطرافیانش، مرا نزد تو فرستادهاند که چنین بگویم که گفتم و من ترس آن دارم که اگر همراه من نیایی، شاه مرا بکشد.