احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٣٢٨
در این میان پسر پادشاه به بیماری مبتلا شد و بیماری او درمان نیافت، با توجّه به اینکه شاه در میان فرزندانش، او را از همه بیشتر دوست میداشت، برای شفای او به بتها متوسّل شدند، ولی نتیجه نگرفتند.
بتپرستان به شاه گفتند: بت «بَعْل» به تو غضب کرده، از این رو پسرت را شفا نمیدهد، کسانی را به نواحی شام بفرست، در آنجا خدایان دیگری وجود دارد، باید آنها را نزد بت «بَعْل» واسطه قرار دهی، بلکه بت «بَعْل» او را شفا دهد.
شاه گفت: چرا بت «بَعْل» به من غضب کرده است؟
بت پرستان گفتند: زیرا الیاس علیه السلام را که بر ضدّ خدایان برخاسته بود، نکشتی و او هم اکنون سالم است و در کوهها زندگی میکند.
بتپرستان کنار کوهها رفتند و فریاد زدند: «ای الیاس! نزد ما بیا و شفای پسر شاه را از درگاه خدا بخواه!»
الیاس علیه السلام نزد آنها آمد و به آنان گفت: خداوند مرا به عنوان پیامبر به سوی شما فرستاده است، رسالت پروردگارم را بپذیرید. خداوند میفرماید: «نزد شاه بروید و به او بگویید؛ من خدای یکتا و بیهمتا هستم، معبودی جز من نیست، من بنیاسرائیل را آفریدهام و به آنها روزی میدهم و آنها را زنده میکنم و میمیرانم، و نفع و زیان میرسانم. پس چرا شفای پسرت را از غیر من میطلبی؟»
آنها نزد شاه رفتند و پیام الیاس علیه السلام را به او رساندند. شاه بسیار خشمگین شد و به آنها گفت: چرا وقتی که الیاس علیه السلام نزد شما آمد او را دستگیر نکردید و زنجیر بر گردنش نیافکندید، تا او را کشان کشان نزد من بیاورید؟ او دشمن من است.
بتپرستان گفتند: وقتی که ما الیاس علیه السلام را دیدیم رُعب و وحشتی از او در قلب ما نشست، از این رو نتوانستیم کاری کنیم.