احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٣٢٧
بعلبک در آن عصر، پادشاهی به نام «لاجب» داشت كه مردم را به پرستش بتي به نام بَعْل فرا میخواند.
پادشاه بعلبک همسر بدکاری داشت که وقتی شاه به سفر میرفت او جانشین شوهرش شده و بین مردم قضاوت و حکومت میکرد، آن زن مُنشی حکیم و با ایمانی داشت که سیصد مؤمن را از حکم اعدام او نجات داده بود و در سراسر زمین زنی زشت کارتر از همسر شاه نبود.
با شاهان متعدّدی همبستر شده بود و از آنها دارای فرزندان بسیار بود. شاه همسایهای صالح از بنیاسرائیل داشت که دارای باغی در کنار قصر شاه بود و در گوشهای از آن باغ زندگی میکرد. شاه به او احترام مینمود، ولی همسر شاه در غیاب شاه، آن مؤمن صالح را کشت و باغ او را غصب و تصرّف کرد، وقتی که شوهرش از سفر آمد، زن ماجرا را به او گفت. شوهرش گفت: کار خوبی نکردی.
خداوند متعال الیاس علیه السلام را به بعلبک فرستاد، وی به آن شهر وارد شد و مردم آنجا را از بتپرستی برحذر داشت و آنها را به سوی خدای یکتا فراخواند.
بتپرستان آن حضرت را تکذیب کردند و به ساحت مقدّسش توهین نمودند و او را از خود راندند، ولی او با کمال مقاومت به دعوت و مبارزات خود ادامه داد و آزار آنها را تحمّل کرد و آنها را به سوی توحید دعوت نموده، ولی آنها بر طغیان خود افزودند و عرصه را بر حضرت الیاس علیه السلام تنگ کردند.
الیاس علیه السلام خدا را سوگند داد که شاه و همسر بدکارش را، اگر توبه نکردند به هلاکت برساند و به آنها هشدار داد. این هشدار باعث شد که شاه و طرفدارانش خشونت بیشتر نمودند و تصمیم گرفتند تا الیاس علیه السلام را شکنجه داده و به قتل برسانند. الیاس علیه السلام از دست آنها گریخت و به پشت کوهها و درون غارها رفت و در آنجا هفت سال مخفیانه زندگی کرد و از گیاهان و میوه درختها میخورد و ادامه زندگی میداد.