احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٣٢٢
میشود که او پادشاه است و اگر پیامبر باشد، میل به دنیا ندارد و هدیّه ما را نمیپذیرد، که در این صورت قدرت مقاومت در مقابل او نخواهیم داشت و باید تسلیم او شویم و به آئین او درآییم.
فرستادگان بلقیس رهسپار بیتالمقدّس (فلسطین) شده و هدایا را با خود نزد سلیمان علیه السلام آوردند و آن ها را به وی تقدیم نمودند، به گمان اینکه سلیمان علیه السلام از مشاهدۀ آن خوشحال میشود و به آن ها شادباش میگوید.
سلیمان علیه السلام رو به آن ها کرده و گفت: آیا برای من مال به هدیّه آوردهاید؛ حال آنکه خداوند بهتر از اموالی که به شما داده به من عنایت کرده است؟ چرا که به من مُلک و سلطنت بخشید و جنّ و انس و باد و پرندگان مسخّر من گردانید و به من نبوّت و پیامبری عطا کرد، لذا من طمعی به مال ندارم، این شما هستید که به هدایای خود خوشحالید، بلکه خواهان هدایت شما هستم.
سپس فرستادۀ مخصوص ملکه سبأ را مورد خطاب قرار داد و گفت: به سوی قوم خود برگرد و هدیّۀ آنان را به خودشان برگردان و بدان ما به زودی با سپاهی گران به سراغ آنها خواهیم آمد، که توانایی مقابله با آن را ندارند و آن ها را با ذلّت و خواری، از آن شهر بیرون خواهیم راند.
فرستادگان بلقیس به یمن بازگشتند و عظمت و مقام و توان و قدرت سپاه سلیمان علیه السلام و نپذیرفتن هدیّه را به ملکۀ سبأ گزارش دادند.
اینجا بودکه بلقیس دریافت، حضرت سلیمان علیه السلام پیامبر و فرستاده خداست. و درتهدید خود صادقانه عمل خواهد کرد و توان مخالفت دستور او را ندارد. از این رو همراه با اشراف و بزرگان قوم خود، به تدارک ساز و برگ حرکت به سوی سلیمان علیه السلام پرداخت و شهر یمن را به قصد بیتالمقدّس (فلسطین) ترک کردند.