احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٣٠٩
آنگاه کسی که به حقّ او تجاوز شده بود، دعوای خود را مطرح کرد و گفت: «این برادر دینی من تعداد نود و نه رأس گوسفند دارد و من تنها دارای یک رأس هستم، ولی او چشم طمع به تنها گوسفند من دوخته و قصد دارد، آن را از من بستاند و به گوسفندانش بیفزاید و من سعی کردم او را به ناروایی درخواستش قانع سازم، ولی موفّق نشدم و او در بحث و مناقشه بر من چیره گشت».[١]
حضرت داوود علیه السلام ماجرا را شنید و بیدرنگ به شاکی گفت: «قطعاً برادرت با این ادعا بر تو ستم نموده است و این حادثه تازگی ندارد، بسیاری از دوستان نسبت به یکدیگر ستم میکنند، مگر آن ها که ایمان آورده و دارای عمل صالح هستند».[٢]
طرفین نزاع با شنیدن این قضاوت قانع شدند و رفتند و اصل قضاوت داوود علیه السلام نیز مطابق واقع بود، ولی داوود علیه السلام در قضاوت عجله کرد، زیرا بیآنکه سخن طرف دیگر نزاع را بشنود، بر ضدّ او داوری کرد از این رو فوراً متوجّه شتاب زدگی و ترک اولیِ خود شد، توبه و استغفار کرد و به سجده افتاد و بازگشت به خدا نمود، خداوند از لطف خود او را بخشید.[٣]
[١] . سوره ص/ ٢٣.
[٢] . سوره ص/ ٢٤.
[٣] . همان/ ٢٤-٢٥.