احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٢٨٦
امّا آن کشتی مال گروهی از مستمندان بود که جز آن کشتی، سرمایه دیگری نداشتند و من میدانستم در آن دیار پادشاهی غاصب وجود دارد که هر کشتی سالمی را تحت تعقیب قرار داده و آن را از صاحبانش میستاند، از این رو خواستم در این کشتی عیبی ایجاد کنم که بعدها قابل ترمیم باشد و وقتی پادشاه آن را ببیند، تصوّر کند کشتی مرغوبی نیست و دست از آن برداشته و برای صاحبانش سالم باقی بماند.
و امّا آن پسر بچّه، چون آثار فساد و تباهی از همان کودکی در سیمای او آشکار بود،[١] و پدر و مادر مؤمن و شایستهای داشت، من بیم آن داشتم که در اثر دوستی و علاقه و محبّتی که والدین به فرزندان دارند، فساد و تباهی او بر شایستگی پدر و مادرش چیره گردد و آنان را به کفر و سرکشی وا دارد، او را کشتم، برای آن که پدر و مادرش، از شرّ چنین فرزندی آسوده شوند و خداوند به جای او به آنان فرزندی بهتر و شایستهتر و مهربانتر عنایت کند.[٢]
و امّا دیواری که ترمیم و درست کردم و در بنای آن رنج کشیدم، مربوط به دو پسر بچۀ یتیم در این روستا بود که گنجی متعلّق به آنان در زیر دیوار وجود داشت و پدرشان مرد صالح و شایستهای بود.[٣] خداوند بزرگ اراده فرمود که گنج آن دو را برایشان نگهداری کند تا زمانی که بزرگ شدند، گنج شان را استخراج نمایند.
آنچه من انجام دادم با نظر شخصی خودم نبود، بلکه از ناحیه وحی الهی بود. این بود راز کارهایی که به تو گفتم، تحمّل و صبر آنها را نخواهی داشت. موسی علیه السلام از توضیحات آن شخص عالِم (خضر) قانع شد.[٤]
[١] . روایت شده: به کتف آن پسر بچّهای که شخص عالم (خضر) او را به قتل رساند، نوشته بود که وی در زمره کافرین است.
[٢] . روایت شده: خداوند به جای آن پسر، دختری به آنها داد که هفتاد پیامبر از نسل او به وجود آمدند. (تفسیر نورالثقلین ، ج ٢ ، ص ٢٨٦).
[٣] . روایت شده: میان آن دو یتیم و پدر صالح شان هفتاد نسل فاصله افتاده بود، امّا خداوند به خاطر ایمان پدرشان، آن گنج را حفظ کرد (علل الشرایع ، ص ٥٩).
[٤] . اقتباس از سوره کهف/ ٦٠-٨٢ ؛ حیوه القلوب ج ١ ص ٢٧٥ ؛ بحارالانوار ج ١٣ ص ٢٧٨ به بعد ؛ تفسیر قمی ج ٢ ص ٣٧.