احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٢٧٤
سرانجام هنگامی که فرمان گرفتن زکات از سوی خدا بر موسی علیه السلام صادر شد، وی نزد او رفت و از او مطالبه زکات کرد، پرده از چهرهاش کنار رفت و قیافه زشت و منحوسی که پشت ماسک فریبنده ایمان داشت، بر همگان ظاهر شد و سرباز زد[١] و برای تبرئه خویش به مبارزه با موسی علیه السلام پرداخت، و در میان جمعی از بنیاسرائیل برخاست و گفت:
ای مردم!
موسی علیه السلام میخواهد اموال شما را بخورد، دستور نماز آورد پذیرفتيد، امور دیگر را نیز، همه پذیرفتید، آیا زیر این بار هم میروید که اموالتان را به او بدهید؟! گفتند: نه، ولی چگونه میتوان با او مقابله کرد؟
قارون، اینجا یک فکر شیطانی به نظرش رسید گفت: من راه خوبی فکر کردهام، به عقیدۀ من باید برای او پرونده عمل منافی عفّت ساخت.
قارون گفت: فلان زن بیعفّت را به اینجا بیاورید، و با او قرار بگذارید،(درمقابل فلان مبلغ رشوه)در انظار مردم بگوید: موسی علیه السلام با من زنا کرد.
آنها نزد آن زن رفتند و قراردادی در این مورد با او بستند و آن زن قبول کرد، تا روزی قارون بنیاسرائیل را در یکجا جمع کرد و سپس نزد موسی علیه السلام آمد و گفت:
ای موسی علیه السلام قوم تو برای استماع سخنرانی و موعظۀ شما اجتماع کردهاند.
موسی علیه السلام نزد قوم آمده و شروع به سخن کرد، تا به اینجا رسید گفت:
ای بنیاسرائیل! کسی که دزدي کند، دستش را جدا میکنیم. کسی که نسبت
[١] . در تاریخ طبری آمده: که در آغاز از این دستور سرپیچی نکرد، ولی به خانهاش آمد و به حسابرسی پرداخت، متوجّه شد زکات مالش بسیار میشود، حرص و دنیاپرستی باعث گردید که برای حفظ مال خود به یک آشوب ناجوانمردانه دست بزند.