احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٢٦٥
از التهاب او بکاهد و ضمناً عذر موجّه خویش را در این ماجرا بیان کند، گفت:
فرزند مادرم! ریش و سر مرا مگیر، من فکر کردم، که اگر به مبارزه برخیزم و درگیری پیدا کنم، تفرقۀ شدیدی در میان بنیاسرائیل میافتد و از این ترسیدم که تو به هنگام بازگشت بگویی، چرا در میان بنیاسرائیل تفرقه افکندی و سفارش مرا در غیاب من به کار نبستی.
آنگاه موسی علیه السلام سامری را که سبب گمراهی آنان شده بود، به شدت مورد نکوهش قرار دارد، سامری به موسی علیه السلام پاسخ داد: من در ابتدا به بخشی از آیین تو ایمان آوردم و سپس در آن تردید کردم و آن را بدور افکندم و به سوی آیین بتپرستی گرایش نمودم و این در نظر من جالب تر و زیباتر بود!
سرنوشت دردناک سامری
در این هنگام موسی علیه السلام به او گفت: از نزد من برو، خداوند تو را به گونهای کیفر دهد، که در زندگی هرکس به تو نزدیک شود، پیوسته بگویی با من تماس نگیر و دست به من نزنید، سپس کیفر او را در قیامت به او گوشزد کرد و گفت: تو وعدهگاهی (عذابی) در پیش داری، که هرگز از آن تخلّف نخواهی کرد.
سپس به سامری گفت:
به این معبودت (گوساله ساختگی) که پیوسته او را عبادت میکردی، نگاه کن و ببین ما آن را میسوزانیم و سپس ذرّات آن را به دریا میپاشیم، تا برای همیشه محو و نابود گردد.سپس موسی علیه السلام به سمت گوساله رفت و آن را سوزانده و قطعههای آن را به دریا افکند. موسی علیه السلام با این فرمان قاطع، سامری را از جامعه طرد کرد و او را به انزوای مطلق کشاند.[١]
[١] . بنابر روایتی خداوند سامری را به بیماری مرموز و واگیر داری مبتلا ساخت، که تا زنده بود کسی نمیتوانست با او تماس بگیرد، چون به آن بیماری مبتلا میشد، او سر به بیابان ها نهاد و همچنان گرفتار بیماری و نفرت جامعه بود تا به هلاکت رسید (تفسیر قرطبی ، ج ٦ ، ص ٤٢٨١).