احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٢٥٦
در آن میان، یاران[١] موسی علیه السلام به وی گفتند: ای موسی! فرعونیان به ما رسیدند و ما توانایی مقابله و مقاومت در برابر آنان نداریم، اینک پیش روی ما دریا و پشت سرمان لشگر دشمن است، چه باید بکنیم؟ موسی علیه السلام به آنان گفت: بیمناک نباشید، پروردگارم با من است، و مرا به راه نجات رهنمون خواهد شد.
سرانجام دردناک قوم فرعون
در این بحران شدید، خداوند با لطف خاص خود به موسی علیه السلام وحی کرد:
عصای خود را به دریا بزن، موسی علیه السلام به فرمان خدا عصا را به دریا زد، آب دریا شکافته شد و زمین درون دریا آشکار گشت، موسی علیه السلام و بنی اسرائیل از همان راه حرکت نموده و از طرف دیگر به سلامت خارج شدند، فرعون و لشكریانش فرا رسیدند و از همان راهی که در میان دریا پیدا شده بود، بنیاسرائیل را تعقیب کردند، غرور آن چنان بر فرعون چیره شده بود، که به سپاه خود رو کرد و گفت: تماشا کنید چگونه به فرمان من دریا شکافته شد و راه داد تا بردگان فراری خود (بنیاسرائیل) را تعقیب کنم، وقتی که تا آخرین نفر از لشکر فرعون وارد راهِ باز شده ي دریا شدند، ناگهان به فرمان خدا، آب ها از هر سو به هم پیوستند و همه فرعونیان را به کام مرگ فرو بردند و ...[٢].
در همان لحظۀ طوفانی، که فرعون خود را در خطر شدید مرگ میدید، غرورش فرو ریخت و درک کرد که همه عمرش پوچ بوده و اشتباه کرده است، با چشمی گریان به خدای جهان متوجّه شد و گفت: اینک من ایمان آوردم، خدایی جز آنکه بنیاسرائیل به او ایمان آوردهاند وجود ندارد، و من هم تسلیم امر او هستم.
به او خطاب شد: اکنون ایمان میآوری! در حالی که یک عمر کافر و نافرمان و
[١] . بنابر نقلی «یوشع بن نون» وصیّ موسی علیه السلام .
[٢] . اقتباس از سورههای شعراء/ ٥٢-٦٧ ؛ دخان/ ٢٣-٣١.