احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٢٤٥
موسی علیه السلام عرض کرد: «پروردگارا! من از آنها یک نفر را کشتهام، میترسم مرا به قتل برسانند، برادرم هارون زبانش از من فصیحتر است، او را همراه من بفرست، تا یاور من باشد و مرا تصدیق کند، میترسم مرا تکذیب کنند. پروردگارا! به من شرح صدر عنایت کن و کارم را آسان گردان و گره از زبانم باز نما تا مردم سخنم را بپذیرند.»
خداوند با اجابت خواستۀ وی هرچه را خواسته بود به وی عطا کرد و فرمود: بازوان تو را بوسیله برادرت محکم میکنیم و برای شما سلطه و برتری قرار میدهیم و به برکت آیات ما، بر شما دست نمییابند، شما و پیروانتان پیروزید.[١]
به این ترتیب، موسی علیه السلام به مقام پیامبری رسید، و نخستین ندای وحی در آن شب تاریک و در آن سرزمین مقدّس که با دو معجزه (اژدها شدن عصا و ید بیضاء) همراه بود، از خداوند دریافت نمود و مأمور شد برای دعوت فرعون به توحید و خداپرستی به سوی مصر حرکت کند.
حضرت موسی علیه السلام ، به مصر نزدیک شد، خداوند به هارون برادر موسی علیه السلام که در مصر زندگی میکرد الهام نمود، که برخیز و به برادرت موسی علیه السلام بپیوند. هارون علیه السلام به استقبال برادر شتافت و کنار دروازه مصر، با موسی علیه السلام ملاقات کرد، همدیگر را در آغوش گرفتند و باهم وارد شهر شدند.
«یوکابد» مادر موسی علیه السلام از آمدن فرزندش آگاه شد، دوید و موسی علیه السلام را در بر کشید و بوسید و بویید. حضرت موسی علیه السلام برادرش هارون علیه السلام را از نبوّت خود آگاه ساخت و سه روز در خانه مادر ماندند و در آنجا با بنی اسرائیل دیدار کرد و مقام پیامبری خود را ابلاغ نموده و به آنها گفت: من از طرف خدا به سوی شما آمدهام، تا شما را به پرستش خداوند یکتا دعوت کنم. آنها دعوت موسی علیه السلام را پذیرفتند و بسیار خوشحال شدند.
[١] . اقتباس از سورههای طه/ ٩-٣٦ ؛ قصص/ ٢٩-٣٥ ؛ بحارالانوار ،ج ١٣، ص ٦١.