احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٢٤٠
بازگشتند و ماجرا را تعریف کردند.
شعیب علیه السلام به یکی از دخترانش که «صفورا» نام داشت گفت: هرچه زودتر به پیش آن جوان برو، و او را به خانه دعوت کن تا از وی پذیرایی کنیم و از این اعمال نیکش قدردانی کنیم.
موسی علیه السلام در زیر سایۀ درختی نشسته بود، که صفورا دختر زیبای شعیب علیه السلام رسید، توأم با شرم و حیا خطاب کرد: پدرم تو را میخواهد و قصد دارد از این جوانمردیت سپاسگزاری کند.
موسی علیه السلام در حالی که شدیداً گرسنه بود و در مَدْیَن، غریب و بیکس به نظر میرسید، چارهای ندید، جز اینکه دعوت شعیب علیه السلام را بپذیرد و در کنار دختر او «صفورا» روانه خانه وی گردد، صفورا جلو افتاد،تا به عنوان راهنما، موسی علیه السلام را به خانهاش راهنمایی کند، ولی هوا متغیّر بود، باد شدیدی میوزید، احتمال داشت لباس صفورا از اندام او کنار رود، حیا و عفّت موسی علیه السلام اجازه نمیداد چنین شود، به دختر گفت: من از جلو میروم، بر سر دو راهی ها و چند راهی ها مرا راهنمایی کن.
موسی علیه السلام وارد خانه شعیب علیه السلام شد، خانهای که نور نبوّت از آن ساطع است و روحانیّت از همه جای آن نمایان، پیرمردی باوقار با موهای سفید در گوشهای نشسته، به موسی علیه السلام خوش آمد گفت.
از کجا میآیی؟ چه کارهای؟ در این شهر چه میکنی؟ هدف و مقصودت چیست؟ چرا تنها هستی؟ و از اینگونه سئوالات ...
موسی علیه السلام ماجرای خود را برای وی بازگو کرد.
شعیب علیه السلام گفت: نگران نباش! از گزند ستمگران نجات یافتهای و سرزمین ما از قلمرو آنها بیرون است و آنها دسترسی به اینجا ندارند، تو در یک منطقه امن