احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٢٣٨
مرد الهی انقلابی مشاهده میکرد.
به همین دلیل هنگامی که احساس کرد که موسی علیه السلام در خطر است، با سرعت خود را به او رسانید و وی را از چنگال خطر نجات داد و گفت:
«ای موسی! این جمعیّت – فرعون و فرعونیان – برای قتل تو، به مشورت پرداختهاند، بیدرنگ از شهر خارج شو، که من از خیرخواهان تو هستم».
موسی علیه السلام این خبر را کاملاً جدّی گرفت، به خیرخواهی این مرد با ایمان ارج نهاد و به توصیه او از شهر خارج شد، در حالی که ترسان بود و هر لحظه درانتظار حادثهای! تمام قلب خود را متوجّه پروردگارکردو از خدای خود میخواست که او را از شرّ ستمکاران نجات دهد.[١]
دوره دوم: هجرت موسی علیه السلام به سوی مَدْیَنْ
موسی علیه السلام تصمیم گرفت، به سوی «مَدْیَن» که شهری در جنوب شام و شمال حجاز بود و از قلمرو مصر و حکومت فرعونیان جدا محسوب میشد برود، امّا جوانی که در ناز و نعمت بزرگ شده و به سوی سفری میرود که در عمرش سابقه نداشته، نه زاد و توشهای دارد، نه مرکب و نه دوست و راهنمایی، و پیوسته از این بیم دارد که مأموران فرا رسند و او را دستگیر کرده، به قتل رسانند. وضع حالش روشن است.
گرچه سفری طولانی بود و توشۀ راه سفر را به همراه نداشت، ولی در این راه، یک سرمایه بزرگ همراه داشت و آن سرمایه ایمان و توکّل بر خدا ! لذا هنگامی که رهسپار شهر مَدْیَنْ شد گفت: امیدوارم که پروردگار مرا به راه راست هدایت کند.[٢]
[١] . اقتباس از سوره قصص/ ١٨-٢١ ؛ مجمع البیان ، ج ٧ ، ص ٢٤٥، ٢٤٦ ؛ تفسیر نمونه ، ج ١٦ ، ص ٤٩ ؛ قصص قرآن ، ص ١٢٧ .
[٢] . سوره قصص/ ٢٢.