احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٢٣٤
کشتن موسی علیه السلام جلوگیری نمود و پیشنهاد کرد تا آن طفل را به فرزندی قبول نموده و برایش دایهای انتخاب نماید. زیرا که از نعمت داشتن پسر محروم بودند. فرعون سخن آسیه را پذیرفت و مَقدَم موسی علیه السلام را گرامی داشت.
امّا مادر موسی علیه السلام وقتی وی را در رود نیل انداخت، خواهر موسی علیه السلام را فرستاد تا کسب خبر کند، خواهر دید کودک از آب گرفته و داخل خانه فرعون برده شد. مادرش را از این جریان با خبر ساخت.
مادر موسی علیه السلام با این خبر از بیم و ناراحتی هوش از سرش پرید و تنها قلبش برای موسی علیه السلام میتپید، نه چیز دیگر، از فرط نگرانی نزدیک بود راز خود را فاش سازد، ولی خداوند دل او را ثابت نگه داشت و وی را در زُمرۀ مؤمنین قرار داد، که به وعدۀ الهی در بازگرداندن موسی علیه السلام به سوی او اطمینان داشته باشد.
طولی نکشید که احساس کردند نوزاد گرسنه است و نیاز به شیر دارد، به دستور فرعون مأمورین به جستجوی پیدا کردن دایه رفتند، چندین دایه آوردند. ولی نوزاد، پستان هیچ یک از آنان را نگرفت. کودک لحظه به لحظه گرسنهتر و بی تابتر میشد، پیدرپی گریه میکرد و سروصدای او در درون کاخ فرعون پیچيد و قلب آسیه همسر فرعون را به لرزه درآورد. مأمورین بر تلاش خود افزودند.
ناگهان در فاصلۀ نه چندان دور، به دختری برخورد کردند که میگوید: من زنی از بنیاسرائیل را میشناسم، که پستانی پر شیر و قلبی پر محبّت دارد، او نوزاد خود را از دست داده و حاضر است شیر دادن نوزاد کاخ را برعهده گیرد.
با راهنمایی وی نزد مادر موسی علیه السلام رفتند و او را به کاخ فرعون آوردند، نوزاد را به او دادند.