احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٢٣٠
موسی علیه السلام سه ماه مخفیانه پس از ولادت، در دامان مادر زندگی کرد و مادر به او شیر داد، آنگاه مادرش بیمناک شد، مبادا راز او فاش شود، طبق الهام الهی تصمیم گرفت، کودکش را به دریا بیافکند. به طور محرمانه به سراغ یک نجّار مصری که از قِبْطِیان و طرفداران فرعون بود آمد و از او خواست صندوقی با مشخّصات مخصوص بسازد.
نجّار گفت: صندوق با این ویژگی برای چیست؟ «یوکابد» که زبانش به دروغ عادت نکرده بود، حقیقت امر را فاش ساخت، گفت: من از بنیاسرائیلم، نوزاد پسری دارم، میخواهم نوزادم را در آن مخفی کنم.
نجّار تا این سخن را شنید، برای رسیدن به جایزۀ فرعون و ادای وظیفه میهنی و خوش خدمتی به دستگاه ستمگر، به سراغ مأموران و جلّادان آمد تا آنان را از تولّد موسی علیه السلام با خبر کند، ولی آن چنان وحشتی عظیم بر قلبش مسلّط شد، که زبانش از سخن گفتن باز ایستاد، میخواست با اشارۀ دست، مطلب را بازگو کند، مأمورین از حرکات او چنین برداشت کردند که یک آدم مسخره کننده است، او را زدند و از آنجا بیرون نمودند.
نجّار چون حضور مأموران را ترک کرد، حال عادی خویش را بازیافت و دوباره به پیش مأموران آمد، تا همان کند که نخست تصمیم داشت، ولی خداوند عالم، وی را به همان کیفر قبلی دچار ساخت و برای بار سوم این موضوع تکرار شد، او وقتی به حال عادی بازگشت، فهمید که در این موضوع، یک راز الهی نهفته است، صندوق را ساخت و به مادر موسی علیه السلام تحویل داد.[١]
[١] . رک: همان مدارک سابق ؛ تفسیر نمونه ، ج ١٦ ، ص ٢٣ به بعد ؛ حیوه القلوب ، ج ١ ، ص ٢١٣.