احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ١٩٩
یعقوب علیه السلام خطورکرد که به زودی یوسف علیه السلام را در کنار خودش خواهد دید، از این رو، خانواده و نوادگان خود را از جریان مطلع ساخت و گفت: من بوی یوسف علیه السلام را احساس میکنم، اگر مرا سبک عقل نخوانید.
آنها که فهم درک این مقام بلند را نداشتند، از روی انکار گفتند: ای پدر به خدا قسم! تو در همان گمراهی سابق خود هستی.
برادران یوسف علیه السلام وقتی که به کنعان رسیدند، مژده رسان! پیراهن یوسف علیه السلام را به روی یعقوب علیه السلام افکندند، وی بینا شد و گفت: آیا به شما نگفتم که من از خدا چیزها میدانم که شما نمیدانید.
گفتند: ای پدر برای بخشش گناهانمان، از خداوند طلب آمرزش کن، ما در حق یوسف علیه السلام خطا کردیم.[١]
حرکت یعقوب برای دیدار یوسف علیه السلام
یعقوب علیه السلام و فرزندان آمادۀ حرکت از کنعان به سوی مصر شدند، پس از چند روز[٢] راه رفتن، به نزدیکیهای مرز کشور مصر رسیدند، وقتی یوسف علیه السلام از آمدن آنان اطلاع حاصل کرد، خود و سران قوم برای استقبال از آنان، دَم دروازه ورودی شهر آمدند، وقتی خاندان یعقوب علیه السلام به مصر رسیده،[٣] ملاحظه کردند که یوسف علیه السلام به استقبال آنان آمده است، یوسف علیه السلام با کمال عزّت و احترام از پدر و دودمانش استقبال کرد، او پدر و مادر[٤] خود را، در آغوش گرفت و گفت:
[١] . اقتباس از سوره یوسف/ ٩٤-٩٨.
[٢] . فاصله بین کنعان و مصر دوازده روز و یا به نقلی هیجده روز و یا نُه روز بوده است.
[٣] . یعقوب علیه السلام و خانوادهاش که جمعیتی حدود هفتاد و سه نفر را تشکیل میدادند وارد مصر شدند. (مجمع البیان ، ج ٥ ، ص ٤٠٥).
[٤] . بنا بر بعضی روایات، در این موقع مادر یوسف (راحیل) زنده بود و ظاهر قرآن نیز دلالت بر همین معنا دارد، امّا برخی از مورّخین و مفسّرین قائلندکه در این موقع مادرش مرده بود، او که زنده بود، خاله یوسف بوده و در عرف رایج میان عرب ها، خاله را نیز مادر میخوانند (بحارالانوار ، ج ١٢،ص ٢٨٩ ؛ مجمع البیان ، ج ٥ ، ص ٤٠٥).