احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ١٩٨
برادران یوسف علیه السلام با شنیدن این سخنان در فکر فرو رفته و به دقّت به آهنگ صدای وی گوش میدادند که آیا این شخص، خود یوسف علیه السلام نیست؟ لذا در حالی که پریشان خاطر بودند به او گفتند: آیا تو یوسفی؟
یوسف علیه السلام صادقانه به آنها گفت: آری من یوسفم و این برادر من بنیامین است.
خداوند با عنایت و لطف و کرم خویش ما را از خطرها حفظ کرد. این پاداشی بود از ناحیۀ خدا که به خاطر تقوی و صبر و شکیباییام به من مرحمت فرمود و خداوند پاداش نیکوکاران را ضایع و تباه نمیسازد.
برادران گفتند: به خدا سوگند! خداوند تو را بر ما برتری و جاه و منزلت بخشید، در حالی که ما گناهکاریم و در گفتار و کردارمان در مورد تو خطا کردیم، اکنون عذر تقصیر به پیشگاه تو و خدا میآوریم، بر ما ترحّم فرما و با ما مدارا کن.
یوسف علیه السلام در پاسخ گفت: امروز شما مورد سرزنش و نکوهش نبوده وبرکارهایتان توبیخ نمیشوید،من از خداوند برای شما بخشش و رحمت مسألت دارم و او بخشندهترین بخشایندگان است.
پس از این گفتگوها، یوسف علیه السلام جویای حال پدر شد، گفتند: وی از شدّت اندوه و غم و فراق یوسف علیه السلام ، بینایی خود را از دست داده، یوسف علیه السلام پیراهن خود را به آنان سپرد و دستور داد: این پیراهن مرا ببرید و به صورت پدرم بیفکنید، او بینا خواهد شد و از آنها دعوت کرد که بعد از آن، همگی با خانوادههایشان به مصر نزد او آیند.[١]
وقتی که برادران یوسف علیه السلام پیراهن را گرفتند با کمال شوق و شعف به سوی کنعان روانه شدند، زمانی که کاروان آنها از سرزمین مصرگذشت،به قلب
[١] . اقتباس از سوره یوسف/ ٨٨-٩٣.