احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ١٩٧
روزها پی در پی گذشت و یعقوب علیه السلام پیوسته در غم و اندوه قرار داشت، وی لاغر و نحیف و ناتوان گشته بود. میگفت: شکایت خود را فقط به خدا میکنم، میدانم که روزی خداوند این رنجها را رفع خواهد کرد.
حضرت یعقوب علیه السلام به دلش الهام شده بود که فرزندانش زندهاند، لذا به پسرانش دستور داد: به مصر برگردند و به برادر بزرگشان (لاوی یا شمعون) بپیوندند و به جستجوی یوسف علیه السلام و برادرش بپردازند و از رحمت الهی مأیوس نگردند، زیرا جز مُلحدان، کسی از رحمت الهی مأیوس نمیگردد.[١]
برادران یوسف علیه السلام برای جستجو از یوسف و بنیامین علیه السلام ، درخواست پدر را پذیرفتند و برای پرس و جویی از آنها و دستیابی بر خواروبار و ارزاقی که بدان نیاز داشتند به مصر بازگشتند و به کاخ یوسف علیه السلام راه یافتند تا بر آنها ترحّم کند و بنیامین را آزاد کند.
برای مقدّمۀ درخواست خود، فشار فقر و تنگدستی خود را بر او عرضه کردند ... تا اینکه دلش به حال آنان سوخت و متأثر شد.
یوسف علیه السلام تصمیم گرفت خود را به آنان معرفی کند، تا آنان و خانوادههایشان را نزد خود آورده و در رفاه و آسایش زندگی کنند، از این رو در پی برادرش بنیامین فرستاد.
سپس رو به آنها کرد و گفت: آیا به یاد دارید چه گناه بزرگی در حق یوسف علیه السلام و برادرش انجام دادید و به زشتی کارتان که حاکی از جهل و نادانی بود واقف شدهاید؟
آیا به خاطر دارید که یوسف علیه السلام را از پدرش جدا کرده و آواره ساختید و او را در تاریکی چاه افکندید؟ و دل بنیامین را در فقدان برادرش اندوهگین ساختید؟ ...
[١] . اقتباس از سوره یوسف/ ٨٣-٨٧.