احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ١٩١
هفت سال قحطی و خشکسالی در مصر فرا رسید و گرسنگی و قحطی ایجاد شد، به ویژه در کشورهای مجاور، مانند کنعان (فلسطین) که مردم آن سامان آمادگی برای چنین سالی نداشتند. آوازۀ عدالت و احسان عزیز مصر به کنعان رسید، مردم کنعان با قافلهها به مصر آمده،[١] و از آنجا غلّه و خواربار به کنعان مي بردند.
یعقوب علیه السلام و فرزندانش نیز مانند دیگران در تنگنا و سختی زندگی قرار گرفته و شنیدند که در کشور مصر، ارزاق و غلّات یافت میشود، لذا از فرزندان خود،[٢] خواست تا به مصر رفته و مقداری غلّه (گندم و جو) خریدار کنند.
فرزندان یعقوب علیه السلام روانه کشور مصر شدند، وقتی به آن سرزمین رسیدند، به محل خریداری غلّه آمدند، یوسف علیه السلام چون در پست وزارت اقتصاد بود، در آنجا حضور داشت و شخصاً بر معاملات نظارت میکرد. برادران خود را در بین مشتریان دید و آنان را شناخت، ولی آنها یوسف علیه السلام را نشناختند. آنچه را خواستند به آنها داد و بیش از حقّشان به آنان گندم و جو اعطا کرد.
سپس از آنها پرسید شما کیستید؟
گفتند: ما فرزندان یعقوبیم، و او پسر اسحاق و اسحاق پسر ابراهیم خلیل خداست که نمرود او را به آتش انداخت و خدا آتش را بر او سرد و سلامت گردانید.
یوسف علیه السلام فرمود: حالِ پدر شما چطور است و چرا نیامده است؟
[١] . از کنعان (شهر یعقوب) تا مصر دوازده روز راه بود. (حیوه القلوب ، ج ١ ، ص ١٧٣ و به نقلی هیجده روز یا نُه روز).
[٢] . فرزندکوچک یعقوب علیه السلام که بنیامین نام داشت و از طرف مادر با یوسف برادر بود، نزد یعقوب علیه السلام ماند تا به انجام کارهای داخلی خانوادۀ بزرگ یعقوب بپردازد، بنابراین؛ ده پسردیگر یعقوب برای این سفر آماده شدند.