احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ١٩٠
آزادی یوسف علیه السلام از زندان[١]
پادشاه که بر صحّت تبرئه شدن یوسف علیه السلام و عفّت و پاکدامنی او آگاه گردید، دستور داد به زندان بروند و یوسف علیه السلام را به حضورش بیاورند، تا او را محرم اسرار و امین خود قرار دهد.
یکی از آنان نزد یوسف علیه السلام آمد و بشارت آزادی را به وی داد و او را به نزد پادشاه آورد، وی مَقدم یوسف علیه السلام را مبارک شمرد و او را نزد خود نشاند، از هر دری با او سخن گفت، وقتی که به درجات مقام علمی یوسف علیه السلام پی برد، شایستگی او را برای اداره مقام های حساس کشور درک کرد و به وی گفت: از امروز به بعد، تو در نزد ما مقام و منزلت ارجمندی داری و تو فردی امین و درستکار هستی.
یوسف علیه السلام گفت: بنابراین مرا بر خزانۀ حکومت بگمار، که در این خصوص انسانی مراقب و آگاهم، تا بتوانم بر جمعآوری غلات و انبار کردن آنها برای سالهای قحطی، اشراف داشته باشم، شاه وی را سرپرست خزائن و محصولات کشور مصر قرار داد.[٢]
یوسف علیه السلام به عنوان وزیر اقتصاد مصر
یوسف علیه السلام پس از قبول این مسئولیت، کمر خدمتگزاری به مردم را بست و در این مسیر فداکاری ها کرد و با تدبیر و اندیشه خود به اداره امور پرداخت و غلات فراوانی را انبار نمود.
[١] . پس از هفت سال، در روز سوم ماه محرم از زندان خلاص شد (حیوه القلوب ، ج ١ ،ص ١٨٧) و طبق روایتی یوسف دوازده سال بود که داخل زندان شد و هجده سال در زندان ماند و بعد از بیرون آمدن از زندان هشتاد سال زندگانی کرد. (همان ، ص ١٨٩).
[٢] . اقتباس از سوره یوسف/ ٥٤-٥٧.
بنابر روایتی؛ پادشاه، عزیز مصر را عزل کرد و منصب وزارت را به یوسف علیه السلام داد، سپس ترک پادشاهی کرد و در خانه نشست و تاج و تخت و سلطنت را به یوسف واگذار کرد (حیوه القلوب ، ج ١ ، ص ٢٠٠) .
و بنابر روایت دیگر در سال های قحطی مصر، پادشاه مُرد و یوسف، حاکم و پادشاه گردید.