احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ١٨٧
با وجودی که یوسف علیه السلام تبرئه شده و امانتداری و پاکدامنی وی روشن شده بود، ولی زلیخا و خاندانش برای اینکه این لکۀ ننگ را از پرونده خود محو کنند، این تهمت را به یوسف علیه السلام بستند و دستور زندانی کردن وی را صادر نمودند.
وقتی یوسف علیه السلام وارد زندان شد. دوجوان[١] دیگر هم،به تهمت توطئه بر ضد پادشاه با وی زندانی شدند، پس از مدّتی هریک از آن دو نفر خوابی دیده بودند، که آن را برای یوسف علیه السلام نقل کردند.
فرد نخست گفت: من در خواب دیدم آب انگور میگیرم، تا آن را شراب سازم و دیگری اظهار داشت، که در خواب دیدم بالای سرم، نان حمل میکنم و پرندگان از آن میخورند.
یوسف علیه السلام هم که بر اثر بندگی و پاک زیستن، مقامش به جایی رسیده بود، که خداوند علم تعبیرخواب را به او آموخته بود، خواب زندانیان را تعبیر کرد و فرمود:
ای دو یار زندانی من، یکی از شما (که در خواب دیده بود، برای شراب، انگور میفشارد) به زودی آزاد میشود و ساقی و شراب دهنده شاه میگردد، امّا دیگری (آنکه در خواب دیده بود غذایی به سر گرفته، میبرد و پرندگان از او میخورند) به دار آویخته میشود و پرندگان از سر او میخورند. این تعبیری که کردم حتمی و غیرقابل تغییر است.
در این موقع یوسف علیه السلام از آن کسی که تعبیر خوابش این بود که اهل نجات است و ساقی پادشاه میشود، تقاضایی کرد که: چون آزاد شوی، پیش پادشاه سفارش مرا بکن، شاید باعث نجات من از زندان شوی.[٢]
[١] . یکی از آنها رئیس نانوایان بنام «ملحب» و دیگری رئیس سقایان بنام «بنو» بود.(باستان شناسي كتاب مقدس ، دكتر جان الدر ، ص ٤٥).
[٢] . اقتباس از سوره یوسف/ ٣٦-٤١.