احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ١٨٥
وقتی شوهر ملاحظه کرد پیراهن یوسف علیه السلام از پشت سر پاره شده، به همسرش زلیخا گفت: این تهمت و افتراء از مکر زنانه شماست، شما زنان در خُدعه و فریب زبردست هستید، مکر و نیرنگ شما بزرگ است، تو برای تبرئه خود این غلامِ بیگناه را متهم کردی.
شوهر زلیخا میخواست بر این کار زشت سرپوش بگذارد.
لذا به یوسف علیه السلام گفت: آنچه برایت پیش آمده فراموش نما و آن را مخفی بدار، کسی از این جریان مطلع نشود.
و به زلیخا نیز گفت: تو از گناه خود توبه و استغفار کن، زیرا مرتکب خطای بزرگی شدی.[١]
ماجرای عشق و دلباختگی زلیخا به غلام خود، کم کم از حواشی کاخ توسط بستگان به بیرون رسید و در بین شهر پخش شد و این موضوع نقل مجالس شد.
زنانِ مصر، به ویژه زنان پولدارِ دربار، که با زلیخا رقابتی هم داشتند، این موضوع را در جلسات خود با آب و تاب نقل میکردند و او را ملامت و سرزنش میکردند و میگفتند: همسر عزیز، دلباختۀ غلام زیر دستش شده و میخواسته از او کام بگیرد.
به زلیخا خبر رسید که زنها در غیاب او سخنانی ناروا میگویند، وی نقشهای کشید که آنان را دعوت کند تا یوسف علیه السلام را ببینند و دیگر او را در مورد دلدادگی یوسف علیه السلام سرزنش نکنند، روزی آنان را به کاخ دعوت کرد و برای نشستن آنها جایگاهی بسیار باشکوه تدارک دید،متکاهاییدردور مجلس گذاشت، تا به آنهاتکیه کنند.
[١] . اقتباس از سوره یوسف/ ٢٣-٢٩.