احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ١٨٣
با او رفتار کند و وی را احترام نماید تا از زندگی با او خرسند باشند و برای آنها سودمند واقع شود و یا او را به فرزندی انتخاب کنند.
عزیز مصر و همسرش زلیخا از نعمت داشتن فرزند محروم بودند و به همین خاطر یوسف علیه السلام را به نیکی تربیت کردند، امّا او هنگامی که به سن بلوغ رسید، زلیخا بخاطر زیبایی یوسف علیه السلام به او علاقمند شده و عاشق دلدادۀ یوسف علیه السلام گشته و احساساتش در مورد وی شعلهور شد. نمیدانست چگونه احساسات و عواطف خویش را به یوسف علیه السلام ابراز کند، تا اینکه عشق و علاقه بر عواطف وی چیره گشته و ضعف طبیعی بر احساساتش حکمفرما شد.
در یکی از روزها یوسف علیه السلام را در خانۀ خود تنها یافت، فرصت را غنیمت شمرده و خود را چون عروس حجله با طرز خاصی آراست و درهای کاخ را بست و به سراغ یوسف علیه السلام آمد، با حرکات عاشقانه در خلوتگاه کاخ، زیبایی و زینتهای خود را بر یوسف علیه السلام عرضه کرد، تا با عشوهگری او را بفریبد.
به وی گفت: نزد من بیا، که خود را برایت آماده کردهام.
یوسف گفت: من به خدا پناه میبرم، تا مرا از این گناه حفظ کند، چگونه دست به چنین گناهی بیالایم، در حالی که شوهرت(عزیز مصر)، بر من حقّ بزرگی داشته و مرا احترام کرده و در این خانه، به من احسان روا داشته است و کسی که احسان را با مکر و حیله و خیانت پاسخ دهد، رستگار نخواهد شد.
ولی چشم دلِ زلیخا کور شده، و از آنچه یوسف علیه السلام میگفت، پروایی نداشته و بر این امر پافشاری میکرد، در چنین لحظهای یاد خدا و الهام پروردگار به یوسف علیه السلام توانایی داد، او از تمام امور چشم پوشید و از انجام آن گناه خودداری نمود و به سرعت به طرف درب کاخ حرکت کرد تا راه فراری بیابد، زلیخا نیز پشت سر او به سرعت به حرکت درآمد تا از بیرون رفتن او جلوگیری کند.